خاطراتی از یک دوست قدیمی

امام و آیت الله بهاءالدینی

خاطرات و گفته هایی از آیت الله بهاءالدینی درباره حضرت امام (ره)

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم «آیت الله سید رضا بهاء الدینی» از یاران دیرین امام خمینی (ره) بود و خاطراتی شیرین از آن پیر سفر کرده در سینه داشت، گلواژه های معطری از آن حکایات که از کتاب ارزشمند «آیت بصیرت» اقتباس شده، تقدیم می گردد.

مطالب ذیل، بیاناتی از آیت الله بهاء الدینی در کتاب مذکور است.

سرّ پیروزی

«هیچ چیز به اندازه عمل انسان در ساختن دیگران مؤثر نیست. رفتار و حرکات یک انسان وارسته، خود تبلیغ به وارستگی است: «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم؛ مردم را با غیر زبان خود (عمل) به سوی خدا بخوانید.»

این که تمام روحانیت به حضرت امام (قدس سره) توجه دارند و ایشان را به عنوان الگو پذیرفتند، به خاطر دعاوی امام نیست، به خاطر عمل ایشان است. آنچه به ایشان این جنبه را داده است، اعمال و رفتار ایشان است.

ما بیش از شصت سال امام را می شناختیم. ایشان از ابتدای امر، متعبد بودند. در پنجاه سال پیش شایع بود، که ایشان استاد فلسفه اند. در عین حال همه می گفتند ما چنین مرد حکیمی که تا این اندازه به مسائل ائمه - علیهم السلام - و اوضاع امور، وارد باشد، سراغ نداریم.

بی جهت نیست که چنین توفیقاتی نصیب امام شده است. از نظر اخلاق هم ایشان بی نظیر بودند. شاید حدود 30 یا 25 سال که ایشان با مرحوم زنجانی در جلسات فیضیه شرکت داشتند، همواره پشت سر ایشان حرکت می کردند. حتی یک مرتبه دیده نشد که بر ایشان پیشی بگیرد.

جلسات نشست امام هم با شاگردانش تشکیل می شد. مسأله استاد و شاگرد اصلا برای امام موضوع نداشت. ایشان نمی گفت: اینها شاگردان من هستند، نباید با اینها بنشینم؛ نه این حرف ها نبود. گاهی ریاست جلسه هم به دست شاگردان می افتاد، امام استاد جلسه بود، اما جلسه را دیگران اداره می کردند.

از نظر سیاست و بینش اجتماعی هم که جای حرف نیست. اشاره می کنیم: این که زعامت و مرجعیت عامه، به دست آیة الله بروجردی افتاد، تا حدود زیادی مرهون زحمات امام بود. ایشان صلاح می دیدند که باید مرجعیت در دست یک نفر، متمرکز باشد. روی همین اصل در این جهت زیاد کوشیدند.

خلاصه این که از ابتدای تاسیس حوزه علمیه قم تاکنون، ما برای امام نظیر نیافتیم و همه به خاطر خودسازی و تهذیب ایشان بوده است.»

سال های آغاز طلبگی

«در سال های اول طلبگی که در مدرسه فیضیه بودیم، با حاج آقا روح الله آشنا شدیم. مدتی نگذشت که رفاقت و دوستی ما با ایشان بسیار صمیمی گشت.

او را در حد بسیار بالایی از پاکی و تقوا دیدیم. ایشان در جوانی علاقه شدیدی به اهل بیت اظهار می کرد و ارتباط تنگاتنگ معنوی با ائمه - علیهم السلام - داشت، به طوری که در ماه مبارک رمضان که با هم در جلسه ای شرکت می کردیم، ابتدا قرائت قرآن بود و سپس تلاوت کلام معصومین (علیهم السلام)

کتاب ارزشمند «عبقات الانوار» از مرحوم «میرحامد حسین» آورده می شد و از روی آن احادیثی گهربار و سخنانی دلنشین از ائمه - علیهم السلام - بیان می گردید.

با آن که حاج آقاروح الله از نظر مالی، وضع مناسبی نداشت؛ جدیت و شور و عشق این جوان موجب شد یک جلد از کتاب عبقات را منتشر نماید، تا بقیه هم بتوانند از آن استفاده کنند.»

شهامت و شجاعت

«در زمان رضاخان، فشار بر حوزه شروع شد، گاهی با «تهدید» و زمانی با «تطمیع» قصد شکستن مراکز دینی و علمی را داشت. بدین خاطر بود که در یک اقدام جسورانه قصد متفرق کردن طلاب و نابودی حوزه را کرد و از طریق مسؤول دادگستری وقت به نام داور، از کلیه طلاب برای خدمت در پست قضاوت دعوت نمود.

وی برای جذب هرچه بیشتر افراد و طلابی که در اوضاع سخت مالی به سر می بردند، مبلغی حدود دویست برابر شهریه حوزه برای طلاب و صد برابر شهریه برای استادان را پیشنهاد کرد؛ یعنی مبلغ سیصد تومان در هر ماه! جاذبه بسیار و زرق و برق زیاد این سخن در بعضی ها تأثیر گذاشت و آنان را از حوزه و درس و بحث دور ساخت، به طوری که در روزهای آخر ثبت نام، گاهی طلبه ای برای این که عقب زده نشود، تمام زندگی و کتاب هایش را یک جا می فروخت، تا از درس و تحصیل و فشار مالی حاکم بر حوزه نجات پیدا کند.

این اقدام رضا خان، ضربه ای هولناک بر حوزه ها زد و زحمات چندین ساله حضرت آیة الله حاج شیخ عبدالکریم حائری برای بعضی افراد را از بین برد.

بسیاری از بزرگان چون حضرات آیات، حاج آقا روح الله خمینی، حاج سید محمد رضا گلپایگانی و حاج شیخ محمد علی اراکی - این شخصیت های ربانی و الهی - ماندند و مقاومت کردند و از حوزه و علم و دانش و از «قال الباقر» و «قال الصادق» دست نکشیدند.

بنده مشاهده کردم آنانی که پشت به حوزه نمودند و پول و ریاست را بر عزت و افتخار و فقر حوزه و علم آن ترجیح دادند به وضع بسیار دلخراش از کار افتادند و خانه نشین شدند و سرانجام با ذلت و نکبت از دنیا رفتند. اما افرادی که ماندند و تحمل کردند و از فقر و سختی و مشکلات نهراسیدند، همه آبرومند و بزرگوار گشتند.

این همه به خاطر مقاومت در ادامه درس و ماندن در سلک روحانیت بود. باید مواظب باشیم فریب دنیا و ظواهر چشمگیر آن را نخوریم، حقوق های دویست و سیصد برابر و حتی بیشتر، ما را از علم و حوزه دور نکند. مگر آن که واقعا انسان احساس وظیفه کند که در این صورت آن مبالغ مطرح نخواهد بود.

از موارد شجاعت حاج آقا روح الله، مخالفت با کشف حجاب و برخورد با دعوت رضاخان از علما به مجلس جشن بود. او قید کرده بود که آقایان عمامه ها را از سر بر دارند و با خانم های سربرهنه و بی حجاب به مجلس وارد شوند!

بنده در حجره مشغول مطالعه بودم که آقا روح الله وارد شد و نشست، از من پرسید ما با این دعوت چه کنیم؟ بنده در فکر بودم که چه جوابی بدهم. یک باره گفت: «هرگز قبول نخواهیم کرد و مقاومت می کنیم.» و تا پایان هم مخالفت و مقاومت نمود.»

خدمات حاج آقا روح الله (ره)

« نکته ای که باید ذکر کنم این است که چنین فردی که آن روز حوزه ها را دیده بود و پا به میدان مبارزه گذارد و تلاش کرد، خداوند به خاطر نیت پاک و مجاهدت بسیار او را یاری کرد و چنین عزتی به حوزه ها بخشید. حقش این است که خدمات حاج آقا روح الله را ارج نهیم و از این فرصت پیش آمده حداکثر استفاده را ببریم. ایشان حق عظیمی به گردن حوزه و طلاب دارند. باید بیشتر درس بخوانیم طلاب فعلی آن فشارها را ندیده اند و آن زجرها را نچشیده اند.

روزهایی که از فشار حکومت نمی توانستیم در مدرسه فیضیه بمانیم، در بیابان ها و باغ های اطراف قم مشغول درس و بحث بودیم از ما جواز عمامه می خواستند و اگر نداشتیم کار ما به پاسگاه و بازداشت می کشید، همان طوری که روزی نزدیک حرم با بنده چنین کردند.

باید قدر بدانیم و بیشتر متوجه باشیم، بیدار و هوشیار باشیم تا خدای ناکرده کفران نعمت نشود. اگر بیداری و هوشیاری آن روز حاج شیخ نبود و دلسوزی ایشان درباره حوزه ها و طلاب وجود نداشت، با آن همه فشار حوزه ها را حفظ نمی کردند تا به دست ما برساند.

او خودش سوخت و خاموش شد، ولی اصل حوزه ماند، تا این که به دست مرد باکفایتی چون آقا روح الله احیا شد.»

آقا روح الله به درد همه کاری می خورد

«یادم می آید که در سال 1342 عده ای در مورد مرجعیت، نزد بنده آمدند و نظر مرا درباره دو نفر خواستند. عرض کردم: فلانی آدم خوبی است، اما فقط به درد درس و بحث می خورد، ولی حاج آقا روح الله به درد همه کاری می خورد.

این سخن به گوش آن فرد رسید و از دست من ناراحت شد؛ تا این که قبل از انقلاب از دنیا رفت. یک شب به خواب ما آمد و اظهار ناراحتی کرد، گفتم:

به خاطر آن حرف، چه کنم تا از دستم راضی شوی؟ گفت: یک ختم قرآن برایم بخوان. ما خواندیم مدتی بعد در سال 1357 ه. ش که با پیروزی انقلاب مدرسه فیضیه بازگشایی شد، تعدادی از ارواح را دیدم که خوشحال هستند یکی از آنها روح همان شخص بود در آن زمان بود که احساس کردم خود ایشان هم فهمیده که آقا روح الله به درد همه کاری می خورد.

حاج آقا روح الله که به قم آمدند به دیدار ایشان رفتم و او را زیارت کردم. هنگامی که برای بازدید بنده به منزل ما تشریف آوردند به ایشان عرض کردم: کار بزرگی کردید و باید تا آخر پای آن بایستید. فرمود: همه چیز در اختیار من است و من در اختیار خودم نیستم!

اعتقاد ما این است که مثل امام خمینی در زمان فعلی نداریم. وی فهم معصوم را پیدا کرده، درک او فوق درک ها و شجاعت ایشان فوق شجاعت هاست. پای خود را جای پای معصوم گذارده و به واسطه نبوغ و درک فوق العاده و شجاعت بسیارش از همه جلو زده است.

باید انسان مؤید مِن عندالله باشد تا بگوید: «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» و یا بگوید: «من توی دهن این دولت که از طرف آمریکا است می زنم.» اینها در تاریخ شیعه، آن هم به این گستردگی در حد نایاب است.»

آثار سازنده

«بنده از نوجوانی به روزه و نماز شب علاقه مند بودم. سال های بسیاری با آنها انس داشته ام که منشا آثار و خیرات فراوانی برایم بوده اند.

اولین باری که ارواح علمای بزرگ به سراغ ما آمدند، هنگامی بود که از شدت روزه فشار سختی را تحمل می کردم، حتی افرادی چون امام خمینی توصیه به ترک روزه می کردند، اما آثار و برکات آن بسیار بود و علاقه فراوانی به آنها نشان می دادم.

به تهجد و نماز شب نیز عشق و علاقه ای زیاد در خود احساس می کردم، به طوری که خواب شیرین در برابر آن بی ارزش بود. این شور و عشق به حدی بود که گاهی خود به خود - هنگام اقامه نماز - بیدار می شدم و در شب هایی که خسته بودم، دست غیبی مرا بیدار می کرد.

یادم هست در سال 1365 شمسی که بیمار بودم و در اثر کسالت ضعف شدیدی پیدا کردم، بر آن شدم که در آن شب تهجد را تعطیل کنم، چون توان آن را در خود نمی دیدم؛ اما در سحر همان شب حاج آقا روح الله خمینی - قدس سره - را در خواب دیدم که می گوید: «بلند شو و مشغول تهجد باش». در آن شب به خاطر سخنان ایشان مشغول نماز شب شدم.

البته تأثیر روزه و نماز شب با دست کشیدن از گناه و دوری از محرمات حاصل می شود؛ و الا روزه ای که تنها گرسنگی باشد و نماز شبی که فقط بیداری و پس از آن گناهان گوناگون و یا فخر و تکبر و خودنمایی، هیچ ارزشی ندارد.»

این چه وضعی است

آیت الله بهاء الدینی به دلیل حالت های معنوی به قدرت روحی عمیقی رسیده بودند، به طوری که تسلطی همه جانبه بر جسم خویش در خود ایجاد نموده بودند.

نقطه آغاز این تصمیم، جمله ای حکیمانه از دوست صمیمی و یار قدیمی ایشان، امام خمینی قدس سره بوده است.

داستان را از زبان ایشان می خوانیم:

«در دوران جوانی با زمستان سردی رو به رو شدیم که همچون دیگران برای دوری از سوزش سرما، پوستینی بر تن کرده بودیم و همراه آن کارهای خود را با زحمت انجام می دادیم. تا این که روزی حاج آقا روح الله سراغ ما آمد و مرا با آن وضع دید. فرمود: این چه وضعی است که برای خود درست کرده اید؟!

از آن روز تصمیم گرفتم بر سرما مسلط شوم. مدتی نگذشت که در سوز و سرمای شدید زمستان با لباس معمولی زندگی می کردم و هیچ گاه وسایل گرم کننده به کار نمی بردم و تنها از رواندازی سبک استفاده می کردم.»

حمایت از امام (ره)

«بنده قبل از سال 42 درس خارج فقه داشتم. یک سال هنگام شروع، احساس کردم ساعت درس بنده با درس آقا روح الله هم زمان است و به خاطر تقویت درس ایشان و احترام به آن بزرگوار، درس خود را تعطیل کردم.

پس از پیروزی انقلاب - چون در دادگاه های کشور به نظر آقا روح الله عمل می شد - بنده درس خارج قضا را تعطیل کردم، مبادا نتیجه بحث ما مخالفت با نظرهای ایشان تلقی شود و موجب اختلاف و یا تضعیف نظام گردد.

با اخلاص بسیار و سوز فراوانی که حاج آقا روح الله داشت، برای بنده روشن بود که ائمه - علیهم السلام - همیشه پشتیبان او خواهند بود. از این رو، تبلیغات بعضی را برای مرجعیت افراد و قائم مقامی آنها، کاری پوچ و بی حاصل می دانستم. می دیدم که خدا در این کار نظر ندارد و موفق نمی شوند. از همان زمان رهبری را در آقای خامنه ای می دیدم. چرا که ایشان ذخیره الهی برای بعد از امام بوده است. باید او را در اهدافش یاری کنیم.

باید توجه داشته باشیم که مخالفت با ولایت فقیه کار ساده ای نیست. هنگامی که میرزای شیرازی بزرگ، مبارزه با دولت انگلستان را از طریق تحریم تنباکو آغاز کرد، یک روحانی با او مخالفت کرد و میرزا با شنیدن مخالفت او، وی را نفرین کرد. همان نفرین باعث شد که نسل او از سلک روحانیت محروم شوند. پسر جوانش جوانمرگ شد و حسرت داشتن فرزند عالم به دل او ماند.»

حاج آقا مصطفی خمینی (قدس سره)

سفارش ها و توصیه های حضرت امام (ره)، شهید حاج آقا مصطفی خمینی را بر آن داشته بود که همواره رفت و آمدی صمیمانه و رفاقتی مخلصانه با «حاج آقا بهاء» داشته باشد. از این رو ایشان دیدی دقیق و عمیق درباره ابعاد روحی و اخلاقی حاج آقا مصطفی پیدا نموده و بعد از حضرت امام قدس سره، وی را در بسیاری از زمینه ها شناخته است.

بر این اساس است که آیت الله بهاء الدینی درباره آن فرزانه والا مقام، خود قلم به دست گرفته و چنین می نویسند:

«آیة الله حاج آقا مصطفی خمینی قدس سره، دانش های عقلی، نقلی، سیاست اسلامی و دینی را در جوانی فراهم آورده بود، و به آن جا که باید برسد، رسیده بود. از نخبگان زمان ما، بلکه عصرها و زمان ها بود. درست گفتار و نیک سیرت بود. با کمال زیرکی و هوشیاری به نفوس، آگاهی داشت. سهم فراوانی در انقلاب و حوادث آن می برد.

فرزند امام بود، بلکه خود، امامی بود. پدری به مانند امام داشت، امام او را دوست می داشت نه به خاطر فرزند بودنش و او نیز امام را دوست می داشت، نه به خاطر پدر بودنش، بلکه به خاطر کمالات و انگیزه های دیگری که جای بیان آنها نیست.»

و در گفت و گویی رو در رو می فرمود:

«آنچه من در این جا درباره حاج آقا مصطفی آوردم، هیچ مبالغه و گزاف نیست، اگر کمی به ذهن بعید می رسد، به خاطر این است که ما حاج آقا مصطفی را نمی شناسیم. او به راستی یکی از شخصیت های بزرگ، اما گمنام ماست، کسی نتوانست خوب او را بشناسد و بشناساند.

من معتقدم که هیچ کس به اندازه خود امام - قدس سره حاج آقا مصطفی را نمی شناخت افسوس که ایشان هم به لحاظهای گوناگون نتوانستند به معرفی چهره تابناک آن شهید برآیند.»

دو دوست صمیمی

صمیمیت، صفا، یکرنگی و خلوص امام و آیت الله بهاء الدینی، گفتنی های بسیاری دارد که بنا به گفته آیة الله بهاءالدینی جز برخی از آنها را نمی توان بیان کرد!

روزی این پیر فرزانه به آن دوست فرهیخته و عارف، توسط حاج آقا مصطفی پیغام می دهد که شهریه طلاب را زیاد کنید، خدا می رساند، پیغام که می رسد از همان ماه حضرت امام شهریه را زیاد می کنند.

و با توصیه حضرت امام (ره) بود که مسؤولین مدرسه فیضیه تنها از حضرت آیة الله بهاء الدینی دعوت کردند تا با شروع درس اخلاق، افراد مستعد و پاک سرشت را به بلندای هدایت و رستگاری، رهنمون سازد.

اوایل انقلاب که برخی از مسؤولین حوزه علمیه قم خدمت رهبر کبیر انقلاب - قدس سره - شرفیاب شدند، ایشان فرمودند: «اگر قرار است درس اخلاق گفته شود، آقای بهاء الدینی باید بگوید.»

شناخت زوایای فکری و ابعاد عرفانی الهی این دو بزرگوار نسبت به هم آن قدر بود که حضرت امام - قدس سره در جمله ای خطاب به حاج آقا مصطفی، فرزند عزیزش می فرماید: «مصطفی! شما مرتب به خدمت آقای بهاءالدینی بروید، اگر ایشان راهتان ندادند از پشت بام به منزلشان رفته و از وجود وی استفاده کنید.»

این آغازی برای رفاقت و صمیمیت چهل ساله بین حاج آقا مصطفی و معظم له می شود. ایشان پیرامون شخصیت آن مرحوم می فرمودند:

«در طول چهل سالی که ما با حاج آقا مصطفی رفت و آمد داشتیم، پاکی را در چهره اش می دیدیم و حتی یک دروغ از او نشنیدیم، ولو به ضرر خودش هم بود، دست از صداقت برنمی داشت.»

آن صمیمیت و خلوص بدان جا رسید که حضرت آیة الله بهاءالدینی فرمود:

«با همه گرفتاری ای که امام داشتند و ما داشتیم، بعد از انقلاب، ملاقات خود را قطع نکردیم.»

و در جای دیگر در همین باره می گفتند:

«در مقاطع مختلف جنگ و مشکلات کشور، ارواح به سراغ ما می آمدند و سفارش امام را به ما می کردند، دستوراتی عبادی صادر می کردند، تا استحکام بیشتری برای امام و انقلاب حاصل شود.»

و زمانی دیگر می فرمودند:

«بسیاری از مطالب درباره آقا روح الله هست که می دانم و هرگز مطرح نکرده ام و صلاح نمی دانم بگویم.»

الحمد لله رب العالمین


پاسدار اسلام، شماره 186 به نقل از کتاب آیت بصیرت

جوانی که از ترس جهنم مرد!

 

 منصور عمار گوید: سالی به زیارت خانه خدا می رفتم که به کوفه رسیدم . شبی از خانه بیرون آمدم و از کوچه ای گذشتم . صدای مناجات شخصی را شنیدم که می گفت:

«خدایا! به عزت و جلال تو سوگند که من با گناهم، در پی مخالفت با تو نبودم و به عذاب تو نیز جاهل نبودم، لیک خطایی سر زد و شقاوت درون، مرا به گناه آلوده ساخت و پرده پوشی تو بر خطای بندگان مغرورم ساخت و از روی جهل و نادانی، عصیان ورزیدم. خدایا! حال، چه کسی مرا از عذابت می رهاند و اگر دستم از ریسمان رحمتت کوتاه شود، به ریسمان چه کسی چنگ زنم؟!»

من خواستم وی را بیازمایم. از این رو، دهان بر شکاف در نهادم و این آیه را خواندم: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِیكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَیْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ.» (سوره تحریم/ آیه 6 )

ای اهل ایمان! خود و خانواده تان را از آتشی که هیزمش انسانها و سنگ‌هایند، نگاه دارید؛ آتشی که فرشتگانی خشن و سختگیر بر آن گمارده شده اند.

او، فریادی کشید و ساعتی ناراحتی و ناله کرد و سپس خاموش شد. خانه را نشان کردم و روز دیگر آمدم تا از وی خبر بگیرم. جنازه ای دیدم بر در سرای نهاده اند و پیرزنی که پیاپی به خانه می رود و بیرون می آید.

پرسیدم ای مادر! این مرد کیست که از دنیا رفته است؟

گفت: «جوان خدا ترسی  از فرزندان رسول خدا(ص)، دیشب در حال راز و نیاز با خدا بود، مردی از این جا می گذشت، آیه از قرآن بخواند، او بیفتاد و ساعتی ناراحتی کرد و جان داد.»

گفتم: «خوشا به حالش، چنین اند اولیای خدای!»

 


برگرفته از : تفسیر ابوالفتح ج 1 ص 165

 

 

راز حرم علمدار کربلا

شیخ عباس 74 ساله، که 36 سال خادم حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع) بوده، در مورد جریان آب دور قبر علمدار کربلا توضیحاتی داده است.

به گزارش مهر، وی گفت: قبلا دو چشمه در سرداب مطهر وجود داشت که از 400 سال قبل که آب لوله‌کشی نبود این آب مرتب می‌جوشید و از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج می‌شد که مزه و طعم آن آب از بهترین آب معدنی امروز هم بهتر بود و آن سرداب پله داشت مردم می‌آمدند و از آن آب به عنوان تبرک استفاده می‌کردند که آب در تابستان خنک و در زمستان گرم بود.
اما یک فرد از خدا بی‌خبر آمد به بهانه اینکه تَرَکی در دیوار حرم اباالفضل پیدا شده گفت، می‌خواهم آزمایش کنم این آب از کجا می‌آید و بعد آن دو چشمه را کور کرد و هر چه تلاش کردند، آن دو چشمه احیا نشد.

اما بعد از دو ماه آب دوباره بالا آمد و به سرداب رسید و آن آب چشم‌های کور شده را شفا می‌داد.

از 50 سال قبل تاکنون این آب در یک سطح ثابت مانده و نه کم و نه زیاد می‌شود.

وی ادامه داد: شما به خوبی می‌دانید اگر آب به مدت 10 روز در یک جا بماند گندیده می‌شود، اما این آب با وجود اینکه در ورودی آن بسته شده مانند گلاب می‌ماند و در اطراف قبر مطهر حضرت اباالفضل حلقه زده و همچنان بسیار تازه و معطر مانده است.
وی افزود: هم اکنون در بخش درب صاحب‌الزمان مرقد مطهر اباالفضل پنجره کوچکی قرار دارد که وصل به سرداب حرم است و اگر نگاه کنید از آن مرتب بوی گلاب می‌اید و این همان آبی است که متأسفانه خادمان کنونی در ورودی آن را و راه رسیدگی به سرداب را به روی زوار بسته‌اند. (پایگاه اطلاع رسانی سازمان حج و زیارت)
این آب چند ویژگی دارد. اول اینکه اگرچه راکد است، هرگز رنگ و طعم آن از دست نرفته و گندیده نشده است. 

ویژگی دوم آن که سطح آب بالاتر از قبر مطهر آقا ابوالفضل(ع) است آب از دیواره دور قبر به داخل نفوذ نمی‌کند.

دلم برا بابام تنگ شده!!!

 

بابایی جون سلام!

نمی دونم این چندمین باره که برات می نویسم؟دیگه از اندازه انگشتای دستم زیادتر شده ، برام سخته بشمارم.اما اگه این دفعه دیگه جوابمو ندی باهات قهر می کنم ، تو که اینو دوست نداری ، ها؟ پس جوابمو بده...

چند روز پیش از بنیاد جانبازان برامون نامه آوردن . مامان نامه رو که دید اشک تو چشاش جمع شد ، روشو کرد اون طرف که من نبینم داره گریه می کنه.

بابایی!

مامان هنوز فکر می کنه من بچه ام. اسلا متوجه نمیشه که می فهمم و دیگه گول نمی خورم. هر وقت گریه می کنه میگه :این حساسیت فصلی منو کشت!!!

اون موقع هم فهمیدم از این که تو دیگه نیستی اما بنیاد هنوز برامون نامه می فرسته برای تسفیه وام دارو هات، ناراحته. خوب گریه که اشکال نداره منم هر وقت دلم برای تو تنگ میشه گریه می کنم .

بابایی! تورو خدا بهش بگو گریشو از من قایم نکنه....اینطوری منم مجبورم یواشکی گریه کنم...

اگه بذاره میرم اونقدر نازش می کنم تا آروم بشه ها...

بابایی گلم!

دلم برات تنگ تنگ شده، برای صدات،برای دستای مهربونت که موهامو ناز می کرد، برای چشات که وقتی بهشون نگاه می کردم عکس یه دریا مهربونی رو توش می دیدم و خودم رو وسط دریا.

دستنوشته

بابایی نازنینم!

ای کاش اون موقع هایی که حالت بد میشد، مامان ،من و داداشی رو می فرستاد اتاق خودمون تا بد حالی تورو نبینیم ، این کارو نمی کرد.میگذاشت سیر سیر نگاهت کنیم. یادته بابایی آینه توی کمدو شکسته بودی ؟ مامان می گفت دستم خورد آینه شکست. بازم منو بچه هساب کرد، نه ببخشید :حساب کرد.بابایی یه وقت فکر نکنی من دیکتم تو مدرسه بده ها! نه ولی نمی دونم چرا وقتی می خوام برا شما نامه بنویسم هل میشم.

یادته بابایی مامان اون موقع ها دستاتو می گرفت تا آروم بشی، داد نزنی ، حرص نخوری؟

ما همه اینا رو از سوراخ قفل در می دیدیم. فقط حیف که از پشت اشکامون تار می دیدیم. اگه می دونستم یه روزی قراره  دیگه نبینمت هر طور بود جلو گریمو می گرفتم تا تو رو خوب خوب و وازح ببینم. 

بابایی من !

خوابم دیر شده. مامان میگه کلاس دومی ها باید ساعت 9 بخوابن. اما من نمی خوام. لجبازی نمی کنما، به خدا حرف مامانو همیشه گوش میدم. اما الان دلم میخواد بیای پیشم. مثل همه باباهای بچه های دیگه. دلم می خواد بازم مثل اون موقع ها خودت غلط های دیکته ایمو بگیری. یادته؟ به ازای هر درست یه بوس و من که عاشق بوسای تو بودم ،همه سعیمو میکردم تا بوسامو زیاد کنم، یادته؟

حالا هیچ کس نیست که برا درستا بوسم کنه و برا غلط ها لبشو بگزه.

بابایی بازم منتظرت می مونم...

*******

و باز امشب دخترک با اشک کنار نامه بابا خوابش برد...

********

صبح وقتی مامان ،ریحانه رو از خواب بیدار می کنه، دخترک نامه رو زیر پتوش قایم میکنه تا نامه خصوصیشو کسی نبینه...

رو ورقه اش ، چشمش به یه خط آشنا می افته که با رنگ قرمز نوشته شده بود:

شهید

"سلام عسل بابا! سلام ریحان طلای بابا!

هزار تا بوس ....راستی 4 بار هم لبمو گزیدم. حواست کجاست؟"

ریحانه دستشو روی گونه هاش  می گذاره ، هنوز گرمه...


منبع: تبیان

عاشق شدن چه آسان!!!

*عاشق شدی پسر؟مامانت خبرم کرد که هر کاری می کنه جلودارت نیست. گفتم بیام ببینم چته؟ بابا جان مادرت گناه داره . پدر و برادرت که شهید شدن و رفتن . تو هم که موندی... رحم کن به  مادرت بابا . دست بردار.

-آره عاشق شدم.

* همین، به همین راحتی؟ حالا کی هست؟

_ولش کن سعید همه وجودمو گرفته ؛ نمی تونم رهاش کنم. یعنی نمی خوام که رهاش کنم. تازه به دستش آوردم.

کوچکتره؟

_نه بزرگه خیلی بزرگ، اونقدر که نمی تونی تصورشو بکنی.

* پس چطور ؟! تو که عاقل بودی! علیرضا تو دیگه چرا؟! این حرفا مال جوونای آب ندیدس. علیرضا توروخدا ول کن!!

_تو که نمی دونی هر کی باهاش یه خورده ، فقط یه خورده آشنا بشه دیگه نمی تونه ازش دل بکنه، عاشقش میشه ، اصلا نمی شه در مقابلش مقاومت کرد.

* آخه عاشق چیش شدی؟ به ما هم بگو بدونیم؟

_عاشق همه چیزش. عاشق مهربونیش ، عاشق لطفش، عاشق مرامش، رسمش، منشش. به راحتی گذشت می کنه، به راحتی می بخشه،نامرد نیست . بهش دل ببندی ، بهت پشت پا نمی زنه .اگه نه فقط تو ؛ هر کسی بشناسدش دوسش داره.دوستش داشته باشی ؛ عاشقش میشی.اون وقته که اونم عاشقت میشه.(1)

* خوبه ، خوبه .دیگه داری تند میری ها! حالا می خوای چکار کنی؟

_می خوام جونمو براش بدم.همه وجودمو.می دونی ؟برای اون نه ؛ برای خودم. بدون اون دیگه نمی تونم. دنیا برام تنگه . دارم خفه میشم .

پرواز

*علیرضا حالت اصلا خوب نیست.

_خوب خوبم .تا حالا بهتر از این نبودم. تو هم به جای اینکه رای منو بزنی ؛ برو با مامانم صحبت کن رضایت بده. آخه بدون رضایت اون نه من دلم میاد برم جلو ، نه اون منو می پذیره.

*علیرضا ! بابت این عشق چه بهایی ازت می خواد؟

_گفتم که جونمو. جونمو وسط میگذارم.اون کمتر از این و نمی پذیره. برای اثبات عشقم این لازمه. (2) امیدوارم ازم بپذیره.

 

*نه!!! تو دیگه از دست رفتی. نمی شه فکری کرد؟ حالا کی به سلامتی؟

_به همین زودیا. امیدوارم قبولم کنه. باید صاف باشم. باید بی نقص سراغش برم. پاک و تمیز. بدون حتی یک خدشه. اتو کشیده. اونطور که اون می خواد..

*ولی علیرضا این طوری که فایده نداره. اون اگه تورو دوست داشته باشه تورو همین جوری باید بپذیره. اگه دوستم نداشته باشه که آخر این وصلت به جایی نمی رسه.

هر کسی بشناسدش دوسش داره.دوستش داشته باشی ؛ عاشقش میشی.اون وقته که اونم عاشقت میشه.

_نه دیگه سعید جون . فرق اون با بقیه همینه دیگه.اون منو دوست داره ، اون همه رو دوست داره. اما هر کسی صافتر ، بی غل و غش تر ، بی عیب تر؛ بهتر.تا 10 روز دیگه به وصالش می رسم. می دونم . خوابشو دیدم.

*داری جوونی می کنی علیرضا...

_آره .جوونم دیگه ، چه کنم؟ تو جوونی به وصال رسیدن یه صفای دیگه ای داره.

پرواز

*********

با خودم گفتم، ولش کن ؛ داغه . تا چند وقت دیگه از سرش می افته . اون وقت میرم حالشو می پرسم.

15روز گذشت و ازش خبری نشد.گفتم برم یه خبری ازش بگیرم ببینم سر عقل اومده یا نه؟

وقتی در خونشون رسیدم بالای سر در پلاکارد شهادتش متوجهم کرد که اون سر عقل بوده ، این من بودم که داغ بودم و حرفای اونو نمی فهمیدم....

(1) و (2) اشاره دارد به حدیث قدسی ذیل:

"آن کس که مرا طلب کند؛ می یابد. آن کس که مرا یافت؛ می شناسد. آن کس که مرا شناخت دوستم می دارد. آن کس که دوستم داشت ؛ به من عشق می ورزد. آن کس که به من عشق ورزید؛ من نیز به او عشق می ورزم. آن کس که به او عشق ورزیدم؛ او را می کشم. و ان کس که من او را بکشم خون بهایش بر من واجب است. و آن کس که خونبهایش بر من واجب باشد؛ من ، خود  خونبهای او هستم."


 

منبع: تبیان