خاک‌های نرم کوشک

یک ساعتی مانده بود به اذان صبح. جلسه تمام شد. آمدیم گردان. قبل از جلسه هم رفته بودیم شناسایی.تا پام رسید به چادر، خسته و کوفته ولو شدم روی زمین. فکر میکردم عبدالحسین هم می خوابد. جورابهاش را در اورد. رفت بیرون! دنبالش رفتم.

پای شیر آب ایستاد. آستینها را داد بالا و شروع کرد به وضو گرفتن.بیشتر از همه ما فشار کار روی او بود. طبیعی بود که از همه خسته تر باشد. احتمالش را هم نمیدادم حالی برای خواندن نماز شب داشته باشد.

خواستم کار او را بکنم حریف خودم نشدم. فکر این را می کردم تا یکی دو ساعت دیگر سر و کله فرمانده ی محور پیدا می شود. آن وقت باید باز می رفتیم دیدگاه و می رفتیم پشت دور بین. خدا میدانست کی برگردیم. پیش خودم گفتم: بالاخره تو بیست و چهار ساعت، احتیاج به یه استراحتی داره که.

رفتم تو چادرو دراز کشیدم. زود خوابم برد.

اذان صبح آمد بیدارمان کرد. بلند شدم و پلکهام رو مالیدم. چندلحظه ای طول کشید تا چشمهایم باز شد به صورتش نگاه کردم. معلوم بود مثل هر شب، نماز باحالی خوانده است.

pdf:خاکهای نرم کوشک

دریافت فایل pdf برای موبایل

 


پشت جلد چنین آمده است:

«الآن چند سالی است که کتاب‌هایی دربارۀ سرداران و فرمانده‌هان باب شده و می‌نویسند، من هم مشتری این‌ها هستم و می‌خوانم. بعضی از اینها را خودم می‌شناختم. آنچه درباره‌شان نوشته شده، روایت‌های صادقانه و بسیار تکان دهنده است. آدم می‌بیند برخی از این شخصیت‌های برجسته، حتی در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمده‌اند؛ این اوستا عبدالحسین برونسی، قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود. شرح حالش را نوشته‌اند. من توصیه می‌کنم و واقعا دوست می‌دارم شماها هم بخوانید. اسم این کتاب خاک‌های نرم کوشک است. قشنگ هم نوشته شده است ...»

                                                                                                                امام خامنه ای


 

شعر ناگفته

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوستتر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا هر زهر ماری باشد

از تو دریغ می کند

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کار به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

نا گفته می گذارم....

تا روزگار بو نبرد....

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

                                                                                                          قیصر امین پور

پندهایی از آیت الله بهاء الدینی


این جهالت انسان است که خدا را رها می‌کند و توجه به غیر خدا پیدا می‌کند و به فرموده حدیث، از محتاج، چیزی خواستن از سفاهت است و غیر خدا هر که باشد محتاج است.

جهالت دیگر اینکه ما همه تلاشمان برای خودمان روی مراحل اثباتی است نه ثبوتی. به مردم تحمیل کنیم که به ما آیت الله بگویند و تعریف کنند. خوب حالا همه مردم هم گفتند: شما کذا{این‌چنین}. با گفته آن‌ها شما کذا می‌شوید. نه، همانی که بوده‌اید، هستید.


آیت  الله بهاء الدینی
ذکر حقیقی

روزی از محضر آقا درباره اذکار و اوراد پرسیدند. فرمودند:«محصول و نتایج آن مادامی است، یعنی تا وقتی انسان مشغول است بهره‌مند است، ولی ذکر، ذکر قلبی است که نتایج آن همیشگی است. باید قلب و دل ربط به او داشته باشد. چه بسیار ذکرها که نتیجه مادامی هم ندارد و باید گفت: اشتغلت بالذکر عن المذکور. »

در جای دیگر فرمودند: «به تسبیح و ذکر و ورد گول نخورید، ممکن است چیزی عادت انسان شود، وقتی عادت شد، ترک آن وحشت آور است، و منشأ اثر هم نیست. انسان گاهی مثل ضبط صوت می‌شود، می‌گوید و می‌خواند و هیچ حالی او نیست، لذا چیزی عاید خود او نمی‌شود. »

در حدیث آمده است: «لا تنظروا الی طول رکوع رجل و سجوده لانه امر قد اعتاده و لو ترکه قد استوحش له» می‌فرمود: «روزی امام صادق علیه‌السلام بر جمعی گذشتند که حلقه ذکر تشکیل داده بودند، به آن‌ها فرمود: ذکر؛ اوراد زبانی نیست، ذکر، خدا را متذکر بودن و در برابر معصیت و گناه حالت وقایه و خود نگهداری داشتن است. »

بندگی؛ نردبان تعالی

این عارف بزرگوار در یکی از نشست‌های درس اخلاقشان فرمودند:«راه رسیدن به این مقامات عالی انسانی، که حد نهایت ندارد، در سایه بندگی است. انسان به میزانی که حرکتش الهی شود و خالص گردد، به خدا و اولیای او نزدیک می‌شود.

انسان باید از انبیاء تبعیت کند و راه آنان را برود تا به کمالاتی که برای او آماده کرده‌اند برسد. نبی اکرم خود را پاک کرده بود و به مقام طهارت نفس رسیده بود تا به مقام خاتمیت و معراج و نبوت و ولایت رسید. در تشهد می‌خوانیم: « اشهد انّ محمداً عبده و رسوله » اول عبودیت سپس رسالت.

مرز توحید و شرک

در جلسه‌ای یکی از آقایان آیه‌ای خواند که «اکثرهم مشرکون»، ایشان فرمود: «اینکه آیات دارد: »اکثر هم لا یعقلون، و «اکثرهم لا یعلمون» ما گمان می‌کنیم تأدباً قرآن فرموده است اکثر هم والا همه مشرکند. گرچه درست است اگر خودنبیّ خاتم هم، تنها استثنا شود، باز اکثر اطلاق می‌شود.

و فرمودند: تمام این تشبثات ما شرک است. غیر خدا را دخیل دانستن همه شرک است .« فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملاً صالحاً و لا یشرک بعبادة ربه احدا ؛ یعنی حتی پیامبر و ائمه را هم در عبادت نبیند.»

تمام انبیا و اولیا برای شناسایی خدا بوده‌اند و آن چیزی که قابل توجه است، شناسایی و معرفت خداست که قابل توجه است و مشکل.

و این جهالت انسان است که خدا را رها می‌کند و توجه به غیر خدا پیدا می‌کند و به فرموده حدیث، از محتاج، چیزی خواستن از سفاهت است و غیر خدا هر که باشد محتاج است.

جهالت دیگر اینکه ما همه تلاشمان برای خودمان روی مراحل اثباتی است نه ثبوتی. به مردم تحمیل کنیم که به ما آیت الله بگویند و تعریف کنند. خوب حالا همه مردم هم گفتند: شما کذا{این‌چنین}. با گفته آن‌ها شما کذا می‌شوید. نه، همانی که بوده‌اید، هستید.

یا اگر همه مردم بد بگویند، تأثیر دارد؟ نه. ما به فکر خودسازی نیستیم تا مرحله ثبوتی را درست کنیم و آدم شویم. اگر آن درست شد، کارها درست است، مردم بپذیرند یا نپذیرند.

مگر با فقه و اصول خواندن کار درست می‌شود، مگر کسی که فقه و اصول بلد بود خبرگان می‌شود که قدرت تشخیص داشته باشد در شناخت افراد. بلکه باید جنبه‌های معنوی این‌گونه افراد نیز قوی باشد که آن هم ریاضت و توسل می‌خواهد، تا آن دید در انسان پیدا شود.

مناعت طبع، نشانه تکامل

آیت الله بهاء الدینی

«قداست روحانی ارزان به دست نیامده، تا ارزان از دست دهیم؛ بلکه برای به دست آوردن آن خون‌ها ریخته شده و زجرهای فراوان کشیده شده است. وظیفه کلیه طلاب، حفظ قداست این لباس با ارزش است.

آقایان نباید نزد روحانی و غیر روحانی سر خم کنند و برای مال دنیا شأن خود و روحانیت را زایل کنند. باید تا ممکن است قناعت پیشه باشند. بزرگان و علمای سلف هیچ کدام به مجرد وارد شدن به درس سطح، خانه شخصی نداشتند؛ که طلبه مبتدی امروز، اشتهای داشتن آن را دارد و برای تهیه آن به هر کس رو می‌زند.

باید توجه داشته باشیم که از نشانه‌های تکامل و عوامل رشد شخصیت ما مناعت طبع است؛ یعنی از هر کس پول قبول نکنیم و در هر جا که معرکه‌ای به پاست وارد نشویم.

عبادت با ترک معصیت موثر است

بنده از نوجوانی به روزه و نماز شب علاقمند بود. سال‌های بسیاری با آن‌ها انس داشته‌ام که منشأ آثار و خیرات فراوانی برایم بوده‌اند.

اولین باری که ارواح علمای بزرگ به سراغ ما آمدند، هنگامی بود که از شدت روزه فشار سختی را تحمل می‌کردم حتی افرادی چون امام خمینی توصیه به ترک روزه می‌کردند، اما آثار و برکات آن بسیار بود و علاقه فراوانی به آن‌ها نشان می‌دادم.

به تهجد و نماز شب نیز عشق و علاقه‌ای زیاد در خود احساس می‌کردم، به طوری که خواب شیرین در برابر آن بی ارزش بود. این شور و عشق به حدی بود که گاهی خود به خود ـ هنگام اقامه نماز ـ بیدار می‌شدم و در شب‌هایی که خسته بودم، دست غیبی مرا بیدار می‌کرد.

یادم هست در سال 1365 شمسی که بیمار بودم و در اثر کسالت ضعف شدیدی پیدا کردم، بر آن شدم که در آن شب تهجد را تعطیل کنم، چون توان آن را در خود نمی‌دیدم؛ اما در سحر همان شب حاج آقا روح الله خمینی را در خواب دیدم که می‌گوید: بلند شو و مشغول تهجد باش. در آن شب به خاطر سخنان ایشان مشغول نماز شب شدم.

البته تأثیر روزه و نماز شب با دست کشیدن از گناه و دوری از محرمات حاصل می‌شود؛ والا روزه‌ای که تنها گرسنگی باشد و نماز شبی که فقط بیداری و پس از آن گناهان گوناگون و یا فخر و تکبر و خودنمایی، هیچ ارزشی ندارد.

عاقبت بداخلاقی با والدین

«در ماه مبارک رمضان، علاوه بر کارهای روزانه، گاهی ساعتی نزد مادرم می‌ماندم و پس از صرف افطار به ادامه درس و بحث و مطالعه می‌پرداختم. شبی دیر وقت به خانه برگشتم، به طوری که یک ساعت بیشتر به اذان صبح نمانده بود!

هنگامی که وارد خانه شدم، مادرم را چنان ناراحت و آشفته خاطر دیدم که ناگهان به سوی من آمد و گفت: چرا این قدر دیر کردی!؟ از ناراحتی و نگرانی تا الآن نخوابیده‌ام. و بنده با غرور جوانی‌ای که داشتم، به جای اظهار محبت و عذرخواهی از ایشان گفتم: بی خود نخوابیده‌اید، می‌خواستید بخوابید. اما چندی نگذشت که چوب این برخورد غلط را خوردم. هر چند آن شب در پی کار خوب و پسندیده بودم، ولی به خاطر پایمال کردن حقوق دیگران و اذیت پدر و مادر تنبیه شدم. »


منبع :

آیت بصیرت ؛ سید حسن شفیعی ،سیری در آفاق ؛ حسین حیدری کاشانی

وصیت من درباره عشق و حیات و وظیفه است ...

دکتر مصطفی چمران

متنی كه در زیر می‏خوانید وصیتنامه‏ای از سردار رشید اسلام، شهید دكتر مصطفی چمران است كه خطاب به امام موسی صدر نگاشته شده است.

این وصیتنامه در 22 خرداد سال 1354تنظیم گردید یعنی در سیاه‏ترین روزهای جنگ داخلی لبنان، كه از یك سو نیروهای فلسطینی و احزاب چپ لبنان با سوریه درگیر شده بودند؛ و از سوی دیگر احزاب دست راستی و در رأس آنها فالانژیست‏ها، با سوءاستفاده از غفلت جبهه ملی و اسلامی لبنان، مناطق آنان را مورد هجوم قرار داده بودند.

در چنین روزهایی كه از آنها به عنوان دومین دوره جنگ داخلی نام برده می‏شود، امام صدر به دكتر چمران مأموریت داد تا برای سازمان‏دهی مقاومت شیعیان، راهی شهرك نبعه گردد. و این وصیتنامه قبل از عزیمت تنظیم گردید.

متن وصیتنامه:

وصیت می‏كنم ... وصیت می كنم به كسی كه او را بیش از حد دوست می دارم! به معبودم! به معشوقم! به امام موسی صدر! كسی كه او را مظهر علی می دانم! او را وارث حسین می خوانم! كسی كه رمز طایفه شیعه، و افتخار آن، و نماینده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالأخره شهادت است! آری به امام موسی وصیت می كنم ...

برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی كه مدتهاست با آن آشنا شده ام. ولی برای اولین بار وصیت میكنم. خوشحالم كه در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترك گفته ام. علایق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره كرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت میروم.

از اینكه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشكلاتی سخت دست به گریبان بوده ام، متأسف نیستم. از اینكه آمریكا را ترك گفتم، از اینكه دنیای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از اینكه دنیای علم را فراموش كردم، از اینكه از همه زیبائیها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام، متأسف نیستم ...

از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد، محرومیت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومیت همنشین شدم. با دردمندان و شكسته دلان هم آواز گشتم.

از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم. با تمام این احوال متأسف نیستم ...

تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی كه خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش كند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه كنم، تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم، جز محبوب كسی را نبینم، جز عشق و فداكاری طریقی نگزینم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهی مادی آزاد شوم...

تو ای محبوب من رمز طایفه ای، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش می كشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرین و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می كنی، كینه های گذشته و دشمنی های تاریخی و حقد و حسدهای جهان سوز را بر جان می پذیری، تو فداكاری می كنی، تو از همه چیز خود می گذری، تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها می كنی، و دشمنانت در عوض دشنام می دهند و خیانت می كنند، به تو تهمتهای دروغ می زنند و مردم جاهل را بر تو می شورانند، و تو ای امام لحظه ای از حق منحرف نمی شوی و عمل به مثل انجام نمی دهی و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقیقت و كمال و قدم بر می داری، از این نظر تو نماینده علی (ع) و وارث حسینی... و من افتخار می كنم كه در ركابت مبارزه می كنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم...

ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی!

زیرا حجب و حیا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو كنم...

اما من، منی كه وصیت می كنم، منی كه تو را دوست می دارم... آدم ساده ای نیستم! من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداكاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه ام، آتشفشان درون من كافیست كه هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است كه قادر است هر دل سنگی را آب كند، فداكاری من به اندازه ای است كه كمتر كسی در زندگی به آن درجه رسیده است ...

به سه خصلت ممتاز شده ام:

1. عشق كه از سخنم و نگاهم و دستم و حركاتم و حیات و مماتم می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم، و جز به عشق زنده نیستم.

2. فقر كه از قید همه چیز آزاد و بی نیازم. و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی كنند، تأثیری در من نمی كند.

3. تنهایی كه مرا به عرفان اتصال می دهد. مرا با محرومیت آشنا می كند. كسی كه محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می سوزد. جز خدا كسی نمی تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشكهای او را پاك نخواهند كرد. جز كوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله های صبحگاه او را حس نخواهند كرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد. ولی هر چه بیشتر می گردد، كمتر می یابد ...

كسی كه وصیت می كند آدم ساده ای نیست. بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی میوه چیده، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج كمال و دارایی همه چیز خود را رها كرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است.

آری ای محبوب من، یك چنین كسی با تو وصیت می كند ...

وصیت من درباره مال و منال نیست. زیرا می دانی كه چیزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حركت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسیده، به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشته ام. جز زندگی درویشانه چیزی نخواسته ام. حتی زن و بچه ها و پدر و مادر نیز از من چیزی دریافت نكرده اند. آنجا كه سر تا پای وجودم برای تو و حركت باشد، معلوم است كه مایملك من نیز متعلق به تو است.

وصیت من درباره قرض و دین نیست. مدیون كسی نیستم، در حالی كه به دیگران زیاد قرض داده ام. به كسی بدی نكرده ام. در زندگی خود جز محبت، فداكاری، تواضع و احترام نبوده ام. از این نظر نیز به كسی مدیون نیستم ...

آری وصیت من درباره این چیزها نیست ...

وصیت من درباره عشق و حیات و وظیفه است ...

 

احساس می كنم كه آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم كه به تو سفارش كنم. وصیت می كنم، وقتی كه جانم را بر كف دستم گذاشته ام، و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع كنم و دیگر تو را نبینم...

تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به كسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می كنم ... از او چیزی نمی طلبم و احساس احتیاج نمی كنم. چیزی نمی خواهم، گله ای نمی كنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شایسته عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم. همچنانكه خدای را می پرستم و عشق می ورزم، به تو نیز كه نماینده او در زمینی عشق می ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس كشیدن برای من طبیعی است ...

عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی وخودبینیی رهاند، دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم. لرزش یك برگ، نور یك ستاره دور، موریانه كوچك، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند ... اینها همه و همه از تجلیات عشق است ...

به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم ...

می دانم كه در این دنیا به عده زیادی محبت كرده ام، حتی عشق ورزیده ام، ولی جواب بدی دیده ام. عشق را به ضعف تعبیر می كنند و به قول خودشان زرنگی كرده از محبت سوءاستفاده می نمایند!

اما این بی خبران نمی دانند كه از چه نعمت بزرگی كه عشق و محبت است، محرومند. نمی دانند كه بزرگترین ابعاد زندگی را درك نكرده اند. نمی دانند كه زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست ...

و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خویش را از كسی دریغ كنم. حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم. این لذت بزرگترین پاداشی است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آید ...

می دانم كه تو هم ای محبوب من، در دریای عشق شنا می كنی. انسانها را دوست می داری. به همه بی دریغ محبت می كنی. و چه زیادند آنها كه از این محبت سوءاستفاده می كنند. حتی تو را به تمسخر می گیرند و به خیال خود تو را گول میزنند ... تو اینها را می دانی ولی در روش خود كوچكترین تغییری نمی دهی ... زیرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت كنی. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا می تابی و همچون باران برچمن و شوره زار می باری و تحت تأثیر انعكاس سنگدلان قرار نمی گیری ...

درود آتشین من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باریك خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.

عشق سوزان من فدای عشقت باد، كه بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود توست، و ارزنده ترین چیزی است كه مرا جذب تو كرده است، و مقدس ترین خصیصه ای است كه در میزان الهی به حساب می آید ...

منبع: پایگاه اطلاع رسانی شهید چمران

معنای وضو از زبان حاج اسماعیل دولابی


گفته‌ها و ناگفته‌هایی از مردی که از دین درکی متفاوت داشت.

وضو که می‌گیری خودت وضو بگیر. صورت وجه الله است. وجه خداست. مگر نمی‌بینی در حج به زن‌ها می‌گویند صورتتان را نپوشانید.


وضو بنانا

معنای وضو را بفهمید!

وضو می‌گیری، معنایش را نمی‌دانی؟ وقتی وضو می‌گیری اول صورتت را می‌شویی. چون می‌خواهی بروی نماز بخوانی، دو دفعه آب می‌ریزی و کاملاً می‌شویی که تمیز شود. زیرا داری وجه خدا را زیارت می‌کنی، یا وجه خدا را می‌شویی. باید تمیز باشد، گرد و خاک نداشته باشد. بعد دست راست را می‌شویی.

وقتی دست راستت را می‌شویی، می‌توانی همه‌ی مؤمنین و مؤمنات را در این کار شریک کنی. چطور وقتی سفره می‌اندازی، خداوند یاد داده است و همه‌ی مؤمنین و مؤمنات را میهمان می‌کنید، موقع وضو نیت کنید و مؤمنین و مؤمنات را تمیزشان کنید. مرحوم کوهستانی وقتی وضو می‌گرفت نیم ساعت، سه ربع طول می‌کشید. او شکاک نبود که بگوید درست نشد، برای مؤمنین کاسبی می‌کرد.

در وضو وقتی دست راستتان را می‌شویید، بدانید مؤمنین و مؤمنات را می‌شویید. مؤمنین همه برادرند. دست راست را که شستی، حق مؤمنین را ادا کرده‌ای. وقتی دست چپ را می‌شویید گناه فاسق و فاجر را می‌شویید و به دادشان می‌رسید. کسی که مرتکب کار بدی می‌شود، حرف بد می‌زند، ضعیف است، غیبت می‌کند، وقتی دست چپ را می‌شویید او را تمیز می‌کنید.

شما می‌شویید، دیگری هم می‌شوید، دیگران و دیگران همه می‌شویند. آن وقت که همه شستند، مؤمنین و مؤمنات تمیز می‌شوند، گناه فساق و فجار هم بخشیده می‌شود و سبک می‌شوند.

 

در وضو، ملائکه هم بی نصیب نمی‌مانند!

بعد میگویند بدون اینکه با آب غیر وضو قاطی شود از مغز سر تا جلوی سر را مسح کنید. یعنی اهالی هفت آسمان، ملائکه کیف کنند و ببینند که بنده‌ای وضو گرفته است. ملائکه تمیز هستند، لذا نیاز به آب جدید ندارند. بعد می‌روی سراغ انگشتان پا که هفت طبقه زمین است. به این ترتیب مکانی جا نمی‌ماند. پایین‌ترین جاها را هم یک دست می‌کشید.

 

وضو فی‌نفسه عبادت است!

حالا راستش را بگویید ببینم، آیا این موت نیست!؟ رفت یک وضو بگیرد دچار موت شد. وضو فی‌نفسه خودش عبادت است. غیر از کارهای دیگر است. اگر وضو دارید، به یک چشمه‌ای رسیدید، دیدید چشمه‌ی صافی است، وضویتان هم باطل نشده، احتیاج هم ندارید، باز وضو را تجدید کنید. اگر وضو گرفتید نورٌ علی نور می‌شود. یک نور بود یک نور دیگر هم به آن اضافه می‌شود. وضو فی‌نفسه خودش عبادت است، نه برای نماز، بلکه خودش فی‌نفسه عبادت است.

ماه شعبان و صلوات شعبانیه !


این ماه برای سالک الی الله بسیار با ارزش است. از مقام این ماه همین بس که ماه رسول خدا صلوات الله علیه بوده و حضرتش صلی الله علیه و آ له و سلم فرمودند: «شعبان ماه من است، خداوند کسی را که مرا در ماهم یاری کند، بیامرزد.»


شعبانیه
ادامه نوشته

موجيم

 

موجيم و وصل ما، از خود بريدن است

ساحل بهانه‌اي است، رفتن رسيدن است

 

تا حالا سراغی از خودت گرفته ای؟


 تا حالا سراغی از خودت گرفته ای؟

کجایی همیشه این موقع ها بهم سر می زدی!!

می آمدی کنارم. چتر مهرت را باز می کردی. دنیای آبی ارغوانی اندیشه ام را در افق نگاه مهربانت شکوفا می کردی!

حالا هم با اینکه مدتی است که چشمم را به نور بودنت روشن نکردی ولی عطر حضورت را همه جا حس می کنم.

وقتی بودی چنان آرامشی وجودم را فرا می گرفت که پر طلاطم ترین طوفان های زندگی را به نسیمی می دیدم که تنها زلف پریشان تو را نوازش می کرد.

وقتی بودی دست در دست هم در ژرفای اقیانوس بی ساحل خیال سیر می کردیم، می رفتیم و می رفتیم و می رفتیم.......

مروارید صید می کردیم..... مروارید های درشت، درخشان به مانند تلالو آفتاب، مروارید هایی با صدف های رنگین......

همیشه بهترین ها صید تو بود...

یادت هست؟! نوبت تقسیم مروارید ها که می شد، سهم صیدت را به من می بخشیدی.........

کجایی؟

تا حالا سراغی از خودت گرفته ای؟

چند وقتی ست برای دیدن روی ماهت، دست به دامان گل شده ام.....

تا انعکاس درخشش مردم چشمت را در هنگامه ی سحر در شبنم پنهان گلبرگ های گل بیابم.

آآه .....

تو که رفیق نیمه راه نبودی......

رحم کن...

من هنوز اول قصه ام... قصه ی پیله و پروانه ...

قرار بود رسم چگونه بافتن پیله را به من بیاموزی...

من در آرزوی یافتن رسم پروانگی بودم......

من هنوز اول قصه ام... تو که رفیق نیمه راه نبودی...

وقتی نیستی دیگر ستاره ها نور ندارند، مهتاب یارای تابیدن ندارد، آفتاب هم اگر باشد با اکراه به من نگاه می کند....

بیا و منت ستاره و خورشید را از سرم کم کن.......

حالا که نیستی حتی خاک هم به من فخر می فروشد.....

من آخر طاقت ماندن ندارم



من آخر طاقت ماندن ندارم

خدايا تاب جان کندن ندارم

دلم تا چند يا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کي بسته باشد؟

بيا باز امشب اي دل در بکوبيم
بيا اين بار محکمتر بکوبيم
مکوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور آخر کسي هست

بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
بکوب اي دل مرا شرم حضور است

بکوب اي دل که غفار است يارم
من از کوبيدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم

بکوب اي دل که جاي شک و ظن نيست
مرا هرچند روي در زدن نيست
 

من غریبم

من غریب خلوت تنهاییم

سوزد از غم سینه ی سوداییم

چشم من بارانیه ابر فراق

داغدار لاله ی صحراییم

آه سرد من نشان درد من

دردمند نکته ی داناییم

من اسیر بند زندان تنم

بی قرار این دل سوداییم

عکسی که تو برایم فرستادی

 

از رفتنت نبود که داشتم می مُردم، کوه غمی هم که وقتی، می رفتی، رودوشِ دلم گذاشتی، از رفتنت نبود: از اینکه تو می رفتی و من اینجا پیش آبجی می ماندم، داشتم می مُردم، حالا که برگشتی و اینجا روبروی من زیر آن پرچم، توی آن تابوت خوابیدی و داری لبخند شهادت می زنی، حسّ میکنم که دارم خرد می شوم، بچه ها هم که من و آبجی را دوره کرده اند و نمی گذارند تکان بخوریم. اگر لااقل تا قبرت کنده می شد، چند دقیقه ای می آمدم پیشت دراز می کشیدم، شاید میتوانستم از دست این غم، تا اندازه ای راحت شوم، اصلاً چه دارم میگویم، اینکه غم نیست، چیست؟ نمی دانم، مثل پرواز نیست، دلم هم غنج نمی خورد و آب نمی شود، سرم هم گیج نمی رود ولی یک جوریست! مثل کسی هستم که تو سقوط آزاد چرتش گرفته باشد، یک جوری، نمی دانم!

 * * *

گفتم عکسی از خودت بفرست تا روی رف جلوی چشمم باشد، تو هم عکس کوچکی را که شاید صد هزار نفر را توی مراسم اعزام نشان میداد از توی روزنامه کندی و فرستادی، زیرش هم نوشتی: «تو صف سوم از ردیف آخر منم»، آن موقع خیلی شاد شدم، با آبجی کلی خندیدیم، نه اینکه اخلاقت را ندانم یا با افکارت بیگانه باشم، نه، تو همیشه همان کاری را که دوست داشتی، کردی، یعنی آن کاری را که به نظر خودت درست بوده، انجام دادی، خب اینکه خیلی خوبه، کاش همه همینطور بودند، باید هم همینطور باشد. آن موقع خیلی شاد شدم، ولی الان دارد دلم را آتش میزند، بالاخره من هم حق دارم لااقل یک عکس از تو داشته باشم، دفعه بعدش هم برایم عکس گلی کوچک را که از لای سنگها سر در آورده بود، فرستادی و عکس آخری هم که، تابلوی ایستگاه صلواتی را نشان می داد، همین!

* * *

رفتی که بیایی، سه ماهت شد، شش ماه و نُه ماه و یکسال، امّا نیامدی، گفتی: «بی خبرتون نمیذارم»، نامه دادی امّا آدرس ندادی، فکر مرا نکردی که هم پدرت بودم و هم مادرت و هم داداشت!، شش ماه و ده روزی که جبهه بودم همه جا را دنبالت گشتم امّا پیدایت نکردم، فتوکپی نامه هایی که میفرستادی، یک جوری به دستم می رسید، امّا از خودت و آدرست خبری نبود، از ایستگاه های صلواتی و برو بچه ها و خیلی چیزهای دیگر می نوشتی، امّا از خودت نه، فقط توی نامه آخری نوشته بودی که وقتی داشتی لحظاتی قبل از عملیات وصیت نامه می نوشتی، یک کفشدوز خال خالی و قرمز از خودکارت بالا می رفت و تو توی آن لحظات حماسه و خون دیده بودی که نبض زندگی دارد با تمام زیر و بم هایش و با تمام زیبایی و قدرتش می طپد، بعدش هم گفته بودی: «دیگه من چی می تونم بگم؟!» و هیچی نگفته بودی! شش ماه بعدی هم که جبهه بودم، دیگه حتی نامه هایت هم قطع شد!

* * *

راه درازی را آمده بودی تا به خانه برسی، از آمدنت نبود که کمرم شکست، تو بالاخره باید می -آمدی و آمدی، ما هم تقصیری نداشتیم، رفته بودیم چند محّله پائین تر، خب، پسر صاحبخانه زن گرفته بود و ما باید می رفتیم، جول و پلاسمان را جمع کردیم و رفتیم ته کوچه شهدا، تو هم که علم غیب نداشتی، تصمیم گرفتی بروی و از بنگاه آقای گرامی بپرسی، بیشترش را برایم گفته اند و بقیه اش را هم خودم حس کردم: پاهایت را محکم کوبیده بودی زمین و حتی ساکت را هم به درخت کنار خیابان کوبیده بودی تا گردگیری شود، و رفته بودی توی بنگاه، سلام کرده بودی، همه مشغول کار خودشان بودند، کسی صدایت را نشنیده بود، ساکت را گذاشته بودی زمین و چفیه ات را هم انداخته بودی رویش، منتظر بودی تا تلفن آقای گرامی تمام شود و دوباره سلام کنی و آدرس بگیری، صدای آقای گرامی را می شنیدی، دوست نداشتی بشنوی امّا می شنیدی:

-«آره آقاجون، چرا نمی شه کار که نشد نداره، دارایی و شهرداری هم که میدونی، پولکی ین، تو فقط یه وکالت به من بده، پول هم بده، قول میدم یه دستمزدی ازت بگیرم و پانزده روزه سندشو برات زنده کنم، مشتریِ دست به نقدشم همینجا الان روبروی من نشسته، میدونی که، مملکت رو پول می چرخه،......»

ناراحت شده بودی، بهت برخورده بود، برگشته بودی و از پنجره گرد گرفته پشت سرت به خورشید که داشت تو افق پائین میرفت، نگاه کرده بودی، گرامی هنوز داشت با طرف چانه می زد، شاید آن موقع حالَت مثل حالِ حالای من شده بود، صدای آقای گرامی! آزارت میداد: «آره آقاجون باس پول بدی، هر کاری قانونی داره، راهی داره، همینطوری که نیست! کار رو باید بسپری دست کاردون، من یه دستمزدی ازت می گیرم و سندشو واست زنده میکنم، اونوقت میشه مثل سیگار وینستون، هر موقع اداره کنی، پوله تو فقط یه وکالت به من بده، کاریت دیگه نباشه، صد تو من هم حاضر کن بیعانه بدم، بین خودشون تقسیم کنن، اونوقت از زیر سنگم که شده، سندشو واست در میارن، هم تو راحت می شی و هم چند تا بنده خدا کارشون روبه راه میشه، مشتری دست به نقدشم حاضره، پس منتظره. ....»

چفیه و ساکت را برداشته بودی و پله ها را چند تا چند تا پائین آمده بودی، لجت گرفته بود، یاد مظلومیت بچه های گردان افتاده بودی، دلت میخواست زودتر برگردی جبهه، از خیابان رد شده بودی، از همان وسط خیابان به اولین ماشینی که رسیده بود، گفته بودی: «ترمینال».... داشتی می رفتی طرفِ ماشین، که راننده اش داشت به ماشین عروس پشت سری نگاه می کرد و منتظر بود سوار شوی، هر چه بود در همان چند لحظه اتفاق افتاده بود خودت هم گرمی خونت را حسّ می کردی و گلهای جلو ماشین عروس، روی سینه ات افتاده بود، چشمهایت می دید که خورشید دارد غروب میکند.

از رفتنت نیست که دارم می میرم

از اینجور رفتنت هم نیست.

از.....!

 

والسلام

 

 

بابا قربان نعش بي ‌سرت

"برادر بابازادگان" مسئول دسته‌ي ما در عمليات آموزشي غواصي و رزم آبي _ خاكي به منظور حركت در عمليات والفجر 8 بود. آن روزها نوحه‌ي برادر آهنگران كه زبان‌حال اطفال امام‌حسين (ع) بود، ورد زبان بچه‌ها بود: «بابا قربان نعش بي‌سرت.»
ما مسئول دسته‌مان را بابا صدا مي‌زديم، به همين لحاظ تمام بچه‌هاي گردان اين نوحه را به شوخي براي ايشان مي‌خواندند و ايشان هم در جواب لبخند مي‌زد. در عمليات والفجر 8 در شهر فاو برادر بابازادگان سر از بدنش جدا شد و خاطره‌ي آن نوحه وصف حالش گرديد.

منبع :كتاب آه باران -  صفحه: 67 

شهید باقری از زبان همسرش

 


ما از جنگ چیزی نمی‌دانستیم. آنچه دیده و یا خوانده بودیم در کتاب‌ها و فیلم‌ها بود. مردم شهر از شنیدن خبر حمله عراق مات و مبهوت شده بودند. گفته می‌شد سربازان عراقی و نیروهای ما در مرزهای خرمشهر و بستان به شدت با هم درگیر شده‌اند


شهید باقری از زبان همسرش

روایت زنان از جنگ تحمیلی سویه‌ای دیگر از واقعیت هولناک اما افتخارآمیز تاریخ معاصرمان است. جلد دوم کتاب «ستاره‌های بی‌نشان» با عنوان «حلقه» به قلم رضا رئیسی دو خاطره را در بردارد. «حلقه» عنوان خاطرات همسر شهید سرلشکر حسن باقری و «سفر» خاطره زهرا آقا شاهی است. خاطره اول کتاب هم به لحاظ اهمیت موضوع و هم از حیث تکنیک خاطره‌نویسی انسجام بیشتری دارد.

حلقه در این کتاب به نشانه‌ای از پیوند تبدیل و هنگامی که گم می‌شود با خود واقعیت‌های تکان‌دهنده‌ای از یک شهید سال‌های جنگ را در خاک پنهان می‌کند.

ادامه نوشته

تفحص شهدا

سالم جبّار حسّون، از عشایر عراق بود که با برادرش سامی، پول می‌گرفتند و در کار تفحص شهدا کمکمان می‌کردند. چند وقتی بود که سالم را نمی‌دیدم. از برادرش سراغش را گرفتم. به عربی گفت: «سالم، مو سالم؛ سالم مریض است.»

گفتم: «بگو بیاید برای شهدا کار کند، خدا حتماً شفایش می‌دهد.» صبح جمعه بود که در منطقه هور، یک بلم عراقی به ما نزدیک شد. به ساحل که رسید، دیدم سالم، از بلم پیاده شد و افتاد روی خاک. گفت: «دارم می‌میرم.» به شدت درد می‌کشید. فقط یک راه داشتم. گذاشتیمش توی آمبولانس و آمدیم طرف ایران. به او گفتم خودش را معرفی نکند. از ظهر گذشته بود که رسیدیم به بیمارستان شهید چمران سوسنگرد. دکتر ناصر دغاغله او را معاینه کرد. شکم سالم ورم کرده بود. دکتر دستور داد سریع او را به اتاق عمل ببرند. سالم به گریه افتاد، التماس می‌کرد که «من غریبم، کسی را ندارم. به من دارو بدهید، خوب می‌شوم.» فکر کردیم شاید دکتر در تشخیص خود اشتباه کرده. بردیمش بیمارستان شهید بقایی اهواز. چند ساعتی منتظر ماندیم، اما از دکتر کشیک خبری نبود. بالاخره دکتر رسید. همان دکتر دغاغله بود! گفتم:

«دکتر، ما فکر کردیم شما در تشخیص اشتباه کردید، از دستتان فرار کردیم. ولی ظاهراً این مریض قسمت شماست.» دستور داد او را به اتاق عمل ببرند. سالم به اتاق عمل رفت و من هم رفتم طرف شلمچه دنبال کارهایم. به کسی هم نگفته بودیم که یک عراقی را اینجا بستری کردیم. من بودم و یک پاسدار عرب زبان اهوازی، به نام عدنان.

بعد از 48 ساعت از شلمچه برگشتیم اهواز. وارد بیمارستان که شدم، دیدم توی حیاط دارد راه می‌رود. گفتم: «سالم، دیدی دکترهای ما چه خوب هستند و چه مردم خوبی داریم.» زد زیر گریه. گفت: «وقتی دکتر مرا عمل کرد، آقایی آمد بالا سرم و گفت بلند شو برو توی بخش بخواب. ناراحت شدم، سرش داد کشیدم که آقا من شکمم پاره است! آن آقا دست به سرم کشید و گفت بچه‌ها بیایید دوستتان را داخل بخش ببرید. عده‌ای جوان دورم را گرفتند که گویی همه‌شان را می‌شناسم. به من گفتند اینجا اصلاً احساس غریبی نکن. چون تو ما را از غربت بیرون آوردی، ما هم تو را تنها نمی‌گذاریم. آن‌ها تا چند لحظه پیش کنار من بودند!».

... از آن روز، سالم به کلی عوض شده بود. می‌گفت: «تا آخرین شهیدی که در خاک عراق مانده باشد، کمکتان می‌کنم.» خالصانه و با دقت کار می‌کرد. بعثی‌ها دخترش را کشتند تا با ما همکاری نکند، اما همیشه می‌گفت: «فدای سر شهدا!».

************************************************************

روی قبر پارچه سبزی کشیده بودند و کنارش پر از مهر و مفاتیح بود. از عراقی‌ها درباره آن قبر پرسیدیم.

گفتند:شب‌ها می‌دیدیم اینجا روی خاکریز شمعی روشن است. فکر کردیم عشایر آن را روشن کرده‌اند. پس از مدتی از آن‌ها پرسیدیم : شما شب‌ها آنجا چه می‌کنید گفتند: ما فکر می‌کردیم شما شمع روشن کرده‌اید!

با هم به سمت خاکریز رفتیم. پیکر یک شهید ایرانی بود. روی کارت شناسایی‌اش نوشته شده بود "سید طعمه یاسری از اهواز". همین جا دفنش کردیم و از آن پس می‌آییم اینجا و حاجتمان را از او می‌گیریم و بر می‌گردیم.

************************************************************

چون شلمچه برای عراق خیلی حساس بود، بدترین نیرویشان، عبد الامیر، را مسئول گروه سی نفره‌ی عراقی‌ها گذاشته بودند... دهان عبد الامیر، همیشه بوی متعفن مشروب می‌داد و چشم‌هایش ورم کرده و قرمز بود. ما باید هفت تا هشت کیلومتر در خاک عراق می‌رفتیم تا به سه راه شهادت برسیم و مشغول کار تفحص شویم. ما در این مسیر زیارت عاشورا می‌خواندیم؛ که او ممنوع کرده بود. هنگامی که شهیدی پیدا می‌کردیم، می‌بوسیدیمش و با او درد و دل می‌کردیم. او می‌گفت: حرام است. عبد الامیر، با سرنیزه، جمجمه‌ی شهدا را بالا می‌آورد و حرف‌های توهین آمیز می‌زد.

یک روز بیش از اندازه به یک شهید توهین کرد. وقتی توی خاک خودمان آمدیم، از شدت ناراحتی، من و مجید شروع به گریه کردیم. یاد عملیات کربلای 5 افتادیم که قرار بود رمز عملیات «لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» باشد؛ اما شهید حاج حسین خرازی گفت: ما درد کربلای چهار را چشیدیم. پس بیایید رمز عملیات را «یا زهرا» بگذاریم. نام بی‌بی کلید قفل‌های بسته است.

به مجید گفتم: «بیا به حضرت زهرا (س) متوسل شویم تا شر این فاسد از سرمان کم شود یا یک بلایی سرش بیاید... ».

فردای آن روز، مثل همیشه، ساعت هفت، به خاک عراق وارد شدیم. عجیب بود؛ آن روز برای اولین بار، عبد الامیر بوی مشروب نمی‌داد. گفت: «امروز می‌خواهم شما را یک جای خوبی ببرم؛ به ساتر الموت (خاکریز مرگ).» به حرف‌هایش توجهی نکردیم. اصرار کرد، قسم خورد، گفت: «حاجی! و الله قسم که خودم اینجا آدم کشتم.» به مجید پازوکی گفته: «تا ساعت دو کار می‌کنیم و از ساعت دو تا چهار هم به جایی می‌رویم که عبد الامیر گفت.» آن جایی که عبد الامیر می‌گفت، یک خاکریز بلند بود. نخستین بیل را که زدیم، یک شهید پیدا شد.

پیکر، سالم بود. یک کارت شناسایی عکس‌دار و یک مسواک تاشو داخل جیبش بود. با مسواک خودش خاک صورتش را کنار زدم. عکس با صورتش مطابقت داشت. مشغول کار خودمان بودیم که متوجه شدیم عبد الامیر به صورت تشهد نماز، دو زانو نشسته و به کف پای شهید دست می‌کشد و به صورت خود می‌مالد. سرش داد کشیدم که: «حرام، عبد الامیر. تو که می‌گفتی حرام است!» گفت: «نه، این از اولیاءالله است!» از آن روز به بعد، عبد الامیر با ما زیارت عاشورا می‌خواند!

 

ماه

 

سلام.

می‌دانم..... تو هم حرفم را تایید می‌كنی كه زمانه ی بدی داریم. هر كس به جیب دیگری نگاه می‌كند.

شاید اگر شب هم پلك‌هایش را روی هم بگذارد، ستاره‌های دامنش را بدزدند......!

به ماه نگاه كن! چقدر لاغر شده است! از بس كه برای بردنش خیز برداشته اند.....

در زمانه‌ای ‌اینچین، عاشق بودن و نامه نوشتن برای تو، آن هم در زیر نور نارنج‌ها و شب پره‌ها، افتخار بزرگی ست......

 

...  و هر شب نامه ام كه به آخر می‌رسد، پنجره را باز می‌كنم،

به ماه، شب بخیر می‌گویم،

برای سلامتی تو دعا می‌كنم،

بعد هم تفألی به حافظ می‌زنم و به زیر چادر شب می‌خزم تا طنین اذان سکوت پیش از صبح را بشکند.

دلم مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است.......

در آخرین ساعات ماه رجب.....

این دلم شکسته است...... میشود برای من کمی دعا کنی؟

کمی هم بجای من خدا خدا خدا کنی؟

راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است.......

میشود برای بیقراری دلم، سفارشی به آن رفیق باوفا کنی؟ 

حقیقتی شگفت درباره دو فاصله

کربلا

اِنَّ الصَّفا وَ المَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ ...(بقره/158)

 

در حجّ، هفت بار و هر بار 378 متر، میان صفا و مروه، سعی می‌کنی و سعی یعنی به هروله رفتن برای کشف تجربه‌ای هاجروار در دستیابی به آب حقیقت.

در کربلا نیز، ارباب، در یک سوی آرمیده و درست در 378 متر آن سوی‌تر، عباس! و این یعنی چه؟!

نماز عشق را در فاصله رکن و مقام می‌خوانی و آنگاه آهنگ سعی می‌کنی، میان صفا و مروه، به یاد هروله هاجر کربلا، زینب – درود خدا بر او - از علقمه تا گودال قتلگاه.

دوباره به رکن، مقام، صفا، مروه، مشعر، عرفات و میقات بیندیش تا حقیقت نهفته در این کلمات را دریابی. 

و مگر نه این است که در همیشه‌ترین کتاب، صفا و مروه را "شعار "خوانده است، و هر شعار یعنی نماد و اشارتی به سوی یک حقیقت.

"رکن" حسین است و "مقام" عباس. 

آرامگاه عباس "صفا"ست و آرامگه حسین "مروه".

شعائر حج را دانستی، حقایقش را نیز بدان. تو آنگاه حَج‌ات مقبول افتد در طواف، که سعی صفا و مروه کنی در حقیقت، که زیارت بین رکن و مقام است و مگر نشنیده‌ای که گفته‌اند حجّت زمان آنگاه که بیاید در بین رکن و مقام تکیه بر کعبه نهد و قیام بیآغازد مابین رکن و مقام.

آری! مقام عباس است و از آنجا که بگذری باید در عرفات به عرفان خویش پردازی، عرفه را پشت سر نهی تا شایسته قربانی کردن جان به جانان شوی آنگاه خود را از احرام درآور.

 

”تو که شیعه ولایتی، بدان که زیارت عباس و عشق به عباس اگر نداشته باشی شیعه‌گری ندانی که در حجّ شیعه، رکن و مقام جایگاه خاص دارد و چنین است سعی صفا و مروه که اگر سعی صفا و مروه نکنی به مشعر نرسی و چون به مشعر نرسیدی در عرفات درنیایی و چون در عرفات نیایی، به معرفت نرسی."

 

آری حسین "ثار الله" است و عباس، ثار الولایه". عباس، آینه حسین است و حسین، آینه خدا و عباس، خدا را در حسین دید. و تو اگر طالب حقی، خدا را در این دو آینه بنگر.

بین الحرمین
 مکه

 

 

 

 

 

 

 

 

از تبیان

کجایی؟

 

می بینی حتی کاغذ و قلم هم گذران زمان را در خود می بینند.

دفتر خاطرات دوران پیش دانشگاهی ام را برگ می زدم سال ۸۵. آن موقع طفول بودم... نه که الان نیستم، آن موقع بیشتر بودم....... و می خواهم تا آخر عمر بمانم........ خدایا کودکم، کودکیم را از من نگیر.......

ظاهرا من همانم، کاغذ و خودنویس هم همان است، فقط تفاوت من با خودم همین چند لحظه ای ست که با پنج سال پیش جمع شد تا من به این جا رسیدم..........

فاصله ام تا پنج سال پیش فقط همین چند صفحه کاغذ است که زیر انگشتانم صدا می کنند.

انگار آن موقع ها عارف تر بودم، بیشتر می فهمیدم. حداقل یک ارزشی برای این آقا سعید قائل بودم....

نمی دانم چه بر سرم آمده..... آقا سعید اونجاست  من اینجا......... دارد از من دور می شود ... می ترسم از دستش بدهم...... سرکش شده....... نصیحت مرا کمتر گوش می کند....... چه کنم با او ؟

در مانده ام کرده.


سوم رسیدیم. فروردین. از خرمشهر. دیاری که دوستش دارم. سال 85.

فردا عصر باید بروم مدرسه که  پس فردا صبح زود راهی اردو شویم. می رویم رامسر.

فردا رسیده است. دارم می روم مدرسه.

همه هستیم.

ماندیم تاشب. با بچه ها سوره واقعه خواندیم و آسمانی شدیم. می رویم که بخوابیم. هر کس تخت مخصوص خودش را دارد، با وسایل خواب خودش، من هم.

رختخواب من از این پتوهای خیلی نازک است همین ها که به ملحفه می ماند. دو تا. یکی رو انداز تخته ی نئوپان یکی جلِ من. یک متکای ابری هم همراهیمان می کند. این ها را خودم انتخاب کردم عادت دارم بهشان.

صبح شد. نماز خواندیم. راه افتادیم...........

..............رسیدیم.


حالا هم که شده تیرِ 90 رختخوابم همان است. بهشان عادت دارم. فقط متکاها دو تا شده اند...... تا ببینم فردا چه می شود......

آقا سعید می ماند یا می رود.......

اسیر عشق جوانان مهوشم

 

سلام

می دانی؟

آدمی ارزشمند است.

صلاح نیست پایبند روزمرگی شود، باید پر بگشاید. باید بهشت را لمس کند، باید عشق بورزد، مهربانی کند، در لذت قوطه ور باشد، طرب روح انگیز همنشینی با محبوب را بچشد و شادمان باشد.

شاید هم بد نباشد در تخته امور مبتذل جهان بسته شود، هر چه باشد از روزمرگی که بهتر است!

و تصورم این است هنگامی که در فردوس برین ماوا داشتیم کمال جو، زیبایی دوست و صمیمیت طلب و شاد بودیم تا آنجا که فرشته به زندگیمان غبطه خورد.

کجا آدمی محدود به غم و گریه و اندوه و گرفتاری هاست؟

در همین دنیای دنی هم باید دوست بداری، هم دوست داشته شوی.......هم خود را برای دیار آن جهانیِ دوست آماده کنی.

حالا به تو می گویم که هرچه هستی روحاً تمنا داشته باش، همواره سرخوش و سرمست باش، حتی بدون می......

پیله ی ظاهر را پاره کن و پروانه ی شعله ی شورانگیز محبوب باش.

من آدم بهشتی ام اما در این سفر              حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

 

قصص التوابین

در کتاب کیفر کردار جلد دوم آمده است :

رابعه عدویه مى گوید:

دوستى داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبى بود بر اثر جوانى و زیبائى ، جوانان و دوستان بذه کارش او را به طرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بى بند و بار و شیّاد و لات شد.

بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکارى شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.

یک روز که به دیدن او به خانه اش رفتم ، یک وقت دیدم او در سجّاده عبادتش ایستاده نماز مى خواند و غرق در زهد و تقوى و ورع و عبادت و نماز و طاعت است ، عجب نماز با حال و با خشوع و خضوع و گریان و نالان بود.

از حالش متعجّب و حیران شدم ! با خود گفتم آن حال گناه و معصیت و بذه کارى چه بود؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه و ناله و زهد و تقوى چیست ؟ چطور شده که عتبة بن علام عوض شده ؟!

صبر کردم تا نمازش را تمام کرد، بعد گفتم : ابن علام خودتى ؟! تو آن کسى نبودى که همه اش در هوى و هوس و عیش و نوش و غرق در معاصى و گناه و خلاف و عشق و شراب بودى چطور شده به طرف خدا آمدى ؟ با خدا آشتى کردى ؟ و چگونه از گناهان خودت برگشتى ؟!

عتبه گفت : اگر یادت باشد من در اوائل جوانیم خیلى معصیت کار بودم و به خانم ها خیلى علاقه داشتم و در این کار حریص بودم ، همانطور که مى دانى بیش از هزار زن در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادى داشتم .

یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمى افتاد که جز چشم هایش چیزى پیدا نبود و حجاب کاملى داشت ، شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشى بر افروخته شد، دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمى داد و هرچه با او صحبت مى کردم اعتنایى به من نمى کرد، نزدیکش رفتم ، گفتم : واى بر تو مرا نمى شناسى ؟! من عتبه هستم که اکثر زنهاى بصره عاشق و دلباخته من هستند ... با تو حرف مى زنم ، به من بى اعتنائى مى کنى ؟! گفت از من چه مى خواهى ؟ گفتم مرا مهمانى کن .

گفت : اى مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست دارى و نسبت به من اظهار علاقه مى کنى ؟

گفتم : من همان دو چشم هاى قشنگ و زیباى تو را دوست دارم که مرا فریب داده .

گفت : راست گفتى من از آنها غافل بودم . اگر از من دست بر نمى دارى بیا تا حاجت تو را برآورده کنم .

سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد من هم داخل شدم وقتى که وارد منزلش شدم دیدم چیزى از قبیل اسباب واثاثیه در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه ندارى ؟

گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم گفتم کجا؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى که خداوند مى فرماید:

تِلْک الدّار الا خِرَةُ تَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِى الاْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ. (آل عمران : 135)؛ این سراى (دائمى و با عظمت ) آخرت را فقط به افرادى اختصاص ‍ (داده و) مى دهیم که در نظر ندارند در زمین برترى جوئى و فساد نمایند و عاقبت نیک و شایسته و خوب براى افراد با تقوا و پرهیزگار خواهد بود.

بله ما هرچه داشتیم براى آخرت جاوید فرستادیم دنیاى باقى ماندنى نیست . اکنون اى مرد بیا و از خدا بترس و از این کار درگذر حذر کن از اینکه بهشت همیشگى را به دنیاى فانى بفروشى و حوران را به زنان .

گفتم : از این پرهیزگارى درگذر و حاجت مرا روا کن .

خیلى مرا نصیحت کرد دید فایده اى ندارد گفت : حال که از این کار نمى گذرى آیا ناگزیرم و ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!

گفتم آرى .

دیدم رفت در اُتاق دیگر و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنى در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم آب آوردند و وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند من همین طوردر فکر بودم که این جا کجاست اینها کى هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقى برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد.

بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادى زدمن وحشت زده پریدم دیدم آن دختر جفت چشم هایش را با کارد بیرون آورده و روى پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتى آن پیرزن آن طبق را به سوى من آورد دیدم چشم ها با پیه آن هنوز در حرکت بود.

پیرزن که ناراحت و رنگ از صورتش پریده بود گفت : آنچه را که عاشق بودى و دوست داشتى بگیر ما را تو حیران کردى خدا ترا حیران کند. طبق را جلوى من گذاشت ، من وحشت کرده بودم نمى توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چکارى بود که آن دختر انجام داد.

پیر زن با حالت گریه گفت ماده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمى رفتیم و خرید خانه را این دختر مى کرد و براى ما چیزى مى آوررد ولى تو ما را حیران و سرگردان و ناراحت و افسرده کردى خوب شد؟! این چشم هائى که تو به آنها علاقه مند شده بودى بگیر؟!

همینکه سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتى بیهوش شدم وقتى که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم و بر گذشته هایم تأسف خوردم گفتم : واى به حال من یک عمر دارم گناه مى کنم هیچ ناراحت نبودم ولى این دختر با این کار مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم ، رفتار و کردار و کارِ آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمودم .

منبع: کتاب قصص التوابین از حسین میر خلف زاده

 

هر صبح

 

هر صبح

            قبل از خورشید

                     و شاید قبل از اینکه زمین بیدار شود

     بیدار می شوم

                مناجات میکنم…..و مواظبم خورشید بیدار نشود

   قبل از همه ی اینها به تو می اندیشم

                کاش در کنارت بودم

                         تا وقتی خورشید بیدار می شود

  قلب فسرده ی من هم بیدار شود.....

                                                و آنوقت تو بشوی خورشید زندگی من...........

   هر صبح مناجات میکنم

                    به امید……….دیدار روی ماه تو

 

 

ساخته ی کار باش

پیامی که از کوی دوست می رسد، پیامی بس جانبخش و روح افزاست.

تلاش همه اهل دل این است لیاقت دریافت پیامی از سوی محبوب را پیدا کنند.

 ما توان دیدن چهره ی او را نداریم. لن ترانی هایی که شنیده ایم ما را تنها به شنیدن صدا و پیام او امیدوار می کند. برای شنیدن پیام او هم چندان وقتی نداریم.

اجل ناگهان می رسد و وقتی که رسید لحظه ای تاخیر و تعجیل در کارش نیست، به همین دلیل باید از هر فرصتی برای آماده سازی خود بهره برداری کنیم تا به خواست دوست لیاقت شنیدن پیام او راپیدا کنیم.

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال                    لیک تو باری به نقد ساخته ی کار باش

بوسه ‌ي عشق

 

آخرين بار كه مي‌خواستيم بدرقه‌اش كنيم، خواستم صورتش را ببوسم، ناخودآگاه صورتش را برگرداند كه لب‌هايم به جاي صورتش گردنش را بوسيد.
وقتي پيكر مطهرش را آوردند، ديدم تركش درست به همان جايي كه بوسيده‌ام اصابت كرده است. ديدم حريفش نمي‌شوم، گفتم: برو پسرم در پناه خدا، مثل اين‌كه ايمان تو قوي‌تر از من است.
رفت. بعد از چند روز تلفن كرد و گفت: «مادر! بعد از پانزده روز برمي‌گردم. درست روز پانزدهم جنازه‌اش برگشت».

او شهيد والامقام مصطفي پيشقدم، فرمانده‌ي گردان امام حسين (ع) از لشگر 31 عاشورا بود.

راوي : مادر شهيدان مصطفي و مهدي پيشقدم


منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 74

اجازه؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری؟   ... می خوری تو و هفت جد آبادت .خجالت نمی کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

 از: پسرک چوپان

دیکته حاصل آموختن باورهاسـت

دیکته حاصل آموختن باورهاســـــــــــــــــت
دیکته درک و ملاک همه ی داورهاســــــت
من نوشتم خدا تا بدهد نمــــره ی بیست×
بی توجه به سوالی که"خدا اصلا کیست؟"
مکث هـــــــــــای من و آهنگ معلم گم شد
تا به خود آمده بودم نوبت "مــــــــــردم"شد
من نوشتم ستاره وتلاطم .طـــــــــــــــــوفان
جمله هـــــا در پس هم رفت و رسیدم پایان
نمره ام بیست شد و خنده به لبها جــا شد
سالهاعمر هدر شــــــــــد تا "خدا"معنا شد
                                                                          "من"

.....................................................................................................
×منظور:من کلمه ی"خدا "را درست نوشتم برای گرفتن نمره ی بیست از معلم
.
.
.


ممنون "من" به نظرم واقعا عالی بود، کاش منم قریحه شما رو داشتم.

صاحب تصویری که بر دیوار شهرمان نقش بسته كيست؟

 

این عکس را یک عکاس در هورالعظیم انداخت

 

ادامه نوشته

بچه ها دیکته دارید

بچه ها دیکته دارید ، قبولی سخت است

هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است

حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند

گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند

جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند

جمله ها مثل دوتا دوست به هم وابستند

بچه ها روز مهمی است ! بخوانید که من …

سر قولی که ندادید بمانید که من...

دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید

از خیابان خــــــــــدا با عجله رد نشوید !

روز ها ازپس هم رد شد و موعود رسید

روز مقبولی و تجدیدی و مردود رسید

دست من بید شد از ترس ... ،معلم : ســــــــر خط

بچه ها حرف نباشد ، بنویسید فقط !

بنویسید خدا بعد بخوانید هوس

« بنویسید قناری و بخوانید قفس »

بنویسید که طوفان و تلاطم شده است

هی بچرخید! خدا پشت خدا گم شده است !

بنویسید زمین سخت غریب است ، غریب

وقت افتادن از این تخت ، قریب است ، قریب !

بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است

بنویسید شعف دخترکی غمگین است

روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است

چشم های هوس از دور به او پل زده است

بنویسید شعف دخترکی کم پیداست

این همه گم شده اما همه جا غم پیداست!

گرچه بابا غم نان می خورد و ما نان را

آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا

دست آخر ننویسید دو رنگی هارا

بچـه ها خسته نباشید ورق ها بـالا

شعری از یاسر قنبرلو