گیله‌مرد، ژان وال ژان و پارچه‌ی سبز رنگ

صدای به هم خوردن در، گیله مرد را از خواب بیدار کرد. هوا هنوز گرگ و میش بود. گیله مرد بلند شد، کلاه پشمی را برداشت و از کلبه‌اش بیرون زد. سوز سرد و تازیانه‌های تگرگ بی‌رحمانه بر صورتش می‌تاختند. تا کله پزی راه زیادی نبود! اما سرمای هوا، سکوت جنگل و گرسنگی زاید الوصف، مسیر کوتاه را برای گیله مرد چند فرسخ می‌نمود.

به کله پزی که رسید دیگر هوا کاملاً روشن شده بود. گیله مرد وارد مغازه شد، سلام کرد و روی میز تک نفره همیشگی نشست. حشمت خان، صاحب مغازه، با اینکه مرد رند و دغل بازی بود، سعی می‌کرد با لوتی منشی و مشتی‌گری با مشتری ها رفتار کند، برعکس، گیله مرد، ساده و بی آلایش بود، اگر کاری از دستش بر می‌آمد از دیگران دریغ نمی‌کرد، ولی خیلی‌ها هم از سادگی‌اش سوء استفاده می‌کردند.

حشمت خان از پشت دخل جلو آمد، سلام و احوالپرسی گرمی کرد و با صدای خش‌دار همیشگی‌اش گفت: "دو تا پاچه مثل همیشه!؟"

گیله مرد سرش را به علامت تایید پایین انداخت، حشمت خان سریع دوتا پاچه با نان سنگک و یک لیموترش در سینی گذاشت و برای گیله مرد آورد. هنوز مشغول خوردن نشده بود که زنگوله در به صدا درآمد. گیله‌مرد سرش را بلند کرد نگاهش به مرد غریبه ای افتاد که شانه های پهنش تمام قاب در را پرکرده بود. گیله مرد توجه نکرد اما مرد غریبه داخل آمد و یک صندلی برداشت و کنار گیله مرد نشست. گیله مرد باز اعتنا نکرد، تعارفی زد و مشغول خوردن شد.

مرد غریبه کلاهش را روی میز گذاشت و با صدای گرفته گفت : "سلام آقا من ژان وال ژان هستم! تازه از زندان آزاد شدم، دو روزه که هیچی نخوردم میشه یه زبون و دو تا چشم هم برای من بخرید!؟"

ناگهان لقمه از دست گیله مرد افتاد، سرش را بالا آورد و در چشمان مرد غریبه خیره شد. حشمت خان پِقی زد زیر خنده! اما نگاه خسته و درمانده‌ی مردغریبه، دل گیله مرد را لرزاند و بی درنگ حرف او را باورکرد هرچند از تعجب چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد.

سعی کرد به خودش مسلط شود. رو کرد به حشمت خان و گفت یک دست کله پاچه کامل برای مرد غریبه بیاورد.

حالا سیل سؤالاتی بود که در ذهن گیله مرد جاری شده بود. اول از همه از احوال آن دخترک بیچاره، کوزت و آن زن کریه المنظر بد اخلاق پرسید.

مرد غریبه آه سوزناکی کشید و گفت: کوزت را از مسافرخانه بیرون آوردم و به مدرسه گذاشتم و تمام خرج تحصیلش را دادم. تا اینکه 3 سال قبل دانشگاه آزاد رودهن قبول شد. بعد از آن دار و ندارم را فروختم و همه را خرج شهریه دانشگاه این دخترک بی چشم و رو کردم.

گیله مرد با نگرانی گفت چرا بی‌چشم و رو!؟

مرد غریبه گفت : برای اینکه در طول این 3 سال هروقت در پارتی‌های شبانه و مجالس آن‌چنانی دستگیرش کردند، یاد من افتاد...البته ایراد از دانشگاه نیست، دانشگاهش خوب است. هرچه باشد این دخترک اُمل غارنشین را، کمی به راه آورده. من معتقدم باید خوبی‌ها را هم گفت من مثل بعضی از این "حسودان مزاحم" نیستم که فقط ایراد بگیرم. خود دخترک بی وفا و بی محبت شده.

اما تناردیه آن زن بداخلاق صاحب مسافرخانه وضعش توپ شده و کیا و بیا و دفتر و دستکی برای خودش بهم زده!

گیله مرد با تعجب پرسید: چطور! او که سواد هم نداشت!؟

مرد غریبه گفت ماجرایش مفصل است. یک روز یک گروه امریکایی به عنوان "کمیته تحقیق حقوق بشر" به مسافرخانه زن تناردیه آمدند. او هم به گرمی از آنها استقبال کرد. البته آنها گفتند جا و غذا نمی‌خواهند فقط میخواهند او با آنها همکاری کند. قرار بود گزارشی از زندان‌های مخفی اینجا تهیه کنند؛ و چون وصف تاریکی و کثیفی این مسافرخانه و رفتار بد زن تناردیه را شنیده بودند، برای تهیه گزارش زندان‌های مخفی این محل را از هرجای دیگر مناسب‌تر دیدند!

در تمام مدتی که مرد غریبه این ماجراها را تعریف می‌کرد، حشمت خان به حرف‌هایش گوش می‌داد و گهگاه با خنده‌های زیرکانه و سرتکان دادن، برای سادگی گیله مرد تأسف می خورد. مرد غریبه هم که خوب حواسش به او بود، چند بار از روی صندلی بلند شد، پیش او رفت و چیزی در گوشش گفت و برگشت.

مرد غریبه ادامه داد: بعد هم گروه امریکایی پول خوبی به زن تناردیه دادند و او را نماینده‌ی کمیته حقوق بشر در ایران کردند. البته قول دادده‌اند برایش یک "جایزه صلح نوبل" هم دست و پا کنند!

گیله مرد غرق در صحبت های مرد غریبه شده بود و احساس همدردی عجیبی با او داشت. از اوضاع و احوال خودش پرسید و اینکه چرا دوباره به زندان افتاده؟

مرد غریبه با ولع زایدالوصفی مغز و زبان و پاچه ها را می خورد، فقط کمی از بناگوش و چشم مانده بود. عجیب که این همه صحبت، هیچ وقفه ای در خوردنش ایجاد نمی کرد. اما این سؤال گیله مرد او را به فکر فرو برد، لقمه را زمین گذاشت و چند لحظه سکوت کرد. گیله مرد با نگرانی گفت: ناراحت شدید؟

مرد غریبه گفت: نه! ماجرایش قدری طولانی است اما اگر حوصله داشته باشی، برایت تعریف می‌کنم. گیله مرد گفت: بله حتماً!

مرد غریبه که گویا اصلاً منتظر جواب گیله مرد نبود، بدون وقفه ادامه داد

بعد از اینکه از زندان آزاد شدم، چون همه از قبل روی من شناخت داشتند و از توانایی های زیادم با خبر بودند، پیشنهاد عضویت در "تیم مذاکره کننده هسته‌ای" را به من دادند. من هم علیرغم میل باطنی قبول کردم!

اما چندی نگذشته بود که به جرم افشای اطلاعات محرمانه و دراختیار بیگانگان گذاشتن اسرار هسته ای، دستگیرم کردند. اول که این تازه به دوران رسیده‌های متحجر، اتهام جاسوسی هسته‌ای به من زدند اما همانطور که بعدا هم با پا در میانی بزرگان مشخص شد، من فقط گاهی با همان زن تناردیه و رؤسای او برو بیا داشتم. چندوقت یک بار هم با من تماس می‌گرفتند و سؤالاتی می‌پرسیدند که جواب دادن من در مقابل الطاف بی پایان آنها چیزی نبود!

البته من زیاد در زندان نماندم. همانطور که گفتم پا درمیانی کردند و به آنها فهماندند که معنی جاسوس این نیست و جاسوس اصلاً این شکلی نیست!

اشک در چشمان گیله مرد حلقه زده بود، بی اختیار بلند شد و مرد غریبه را به آغوش کشید و با صدای محزون به او گفت: خدا شما را دوست دارد و به خاطر همین است که این همه بلا سرتان می‌آید. من همیشه دوست داشتم درکنار انسان بزرگی چون شما باشم. الآن هم می‌خواهم هرکاری می توانم برایتان بکنم!

مرد غریبه لبخند ملیحی روی لبانش نشست، صدایش را صاف کرد و رو به گیله مرد گفت: منزل تو در منطقه خوبی واقع شده ما برای برپایی ستاد تبلیغاتی... به همچنین جایی نیاز داریم.

بعد هم دست کرد در جیب کتش و نوار پارچه‌ای سبز رنگی درآورد و دور دست گیله مرد بست و گفت: بعد از این هیچ گاه این نوار سبز را از خودت جدا نکن...

مثل بچه ها فکر کنید


خلاقیت

خلاق بودن خیلی سخت نیست؛ كافی است تمام چیزهایی را كه تا به‌حال بدیهی فرض می‌كردید كنار بگذارید و سعی كنید به هر چیزی از یك زاویه جدید نگاه كنید. در اواسط دهه 70 میلادی یک روان‌شناس نظریه‌پردازِ هوش به نام گیلفورد، بعد از مطالعات بسیار، یک مکعب چهار در پنج در شش کشید  و تمام اضلاعش را نام‌گذاری کرد. مکعب او از 120 مربع ریز تشکیل شده بود.  گیلفورد معتقد بود: این است اجزای هوش آدمی! به همین وسعت و پیچیدگی. اما چیزی که توجه روان‌شناسان بعدی را جلب کرد، نام دو ضلع از اضلاع بالایی این مکعب پیچیده بود؛ نام‌هایی که اولین بار گیلفورد مطرح کرده بود: تفکر واگرا و تفکر همگرا.

تفکر همگرا، مفهوم آشنایی است: تلاش ذهن برای رسیدن به راه‌حلی که بهترین است. سؤال‌های چهار گزینه‌ای از ما همین را می‌خواهند: بهترین گزینه را برای پاسخ به این سؤال انتخاب کنید! سؤال‌های کوتاه ‌پاسخ هم، معمولا تفکر همگرای ما را به یاری می‌طلبند: بلندترین قله دنیا کجاست؟ پرآب‌ترین رود ایران کدام است؟

اما تفکر واگرا دقیقا برعکس است. در این تفکر، ما ذهن خود را باز نگه می‌داریم تا راه‌حل‌های مختلفی را تجربه کند؛ راه‌حل‌هایی که معمولا منحصر به فرد، نو، غیرمعمول و در یک کلام «خلاقانه» است. تفکر واگرا ما را با دنیایی جدید آشنا می‌کند که ساخته و پرداخته ذهن خودمان است، اما تا به حال نخواسته بودیم آن را امتحان کنیم. به عنوان مثال، یک تفکر واگرا در جواب به این سؤال که«کدام نوع از انواع اسب، بالاترین قدرت را دارد؟» جواب‌هایی از این دست که«اسب تازی یا ترکمن یا...» را کنار می‌گذارد و می‌گوید: اسب بخار!

کودک

وقتی که من بچه بودم

ما هر چه کودک‌تر باشیم، خلاق‌تریم. شاید خودتان یادتان نیاید، ولی توی نقاشی‌های زیر هفت سالگی‌تان دهان آدمک را هر رنگی که می‌خواستید، نقاشی می‌کردید و دماغش را هر شکلی که می‌خواستید و دستش را هر کجای تناش که دوست داشتید می‌چسباندید. آدمک نقاشی شما آدمکی بود که با همة آدمک‌ها فرق داشت. ولی هر چه بزرگ‌تر شدید، بیشتر مجبور شدید که  شبیه معلم نقاشی‌تان سیب سرخ روی تخته را کپی کنید .کودکان به خاطر محدودیت‌های کمتری که برای حل یک مسأله در نظر می‌گیرند، به ذات خلاقه آدمی نزدیک‌ترند.

 

 

اختراع دوباره دوچرخه!

برای ورود به دنیای زیبای خلاقیت، قبل از هر چیز باید باور کنیم که انسان‌ها خلاق‌اند، حالا عده‌ای کمتر و عده‌ای بیشتر. اما هیچ‌کس نیست که بهره‌ای از خلاقیت نبرده باشد.

شاید با خواندن این مطلب فکر کنید برای آن‌ كه آدم خلاقی باشیم هیچ نیازی به دیگران نداریم. حتی گاهی می‌شنویم که برای این‌که خودمان نظریه خلاقی بدهیم، بهتر است کمتر نظریه‌های مختلف را بخوانیم. اما در واقع همه آدم‌هایی که فکر خلاقانه مشهوری داشته‌اند، آدم‌هایی بوده‌اند که حاصل کار دیگران را نیز مطالعه کرده‌اند. در ضمن اگر حاصل کار دیگران را ندانیم، شاید به خاطر ناآگاهی، چیزهایی را ابداع کنیم که دیگران قبلا به آن فکر کرده‌اند؛ پدیده‌ای که دکتر شفیعی کدکنی در توصیف تشبیه‌های تکراری شاعران به آن می‌گوید: «اختراع دوباره دوچرخه!»

تورنس معتقد است خلاقیت در یک جمله یعنی «توانایی به وجود آوردن یک موضوع بدیع و نو در حدی کاملا بی‌نظیر.» تورنس که خودش یک آزمون برای سنجش میزان خلاقیت طراحی کرده، برای خلاقیت، سه بعد را در نظر می‌گیرد:

خلاقیت

1 - سیالی

: سیالی به تعداد پاسخ‌هایی که ما برای یک مسأله در نظر می‌گیریم، مربوط است. به زبان ساده‌تر، ما هر چه در مقابل یک موقعیت، تعداد بیشتری ایده در اختیار داشته باشیم، تفکر سیال‌تری داریم.

2 ـ ابتکار:

یعنی اصالت، یعنی کپی نبودن،  این اصل از خلاقیت یعنی توانایی خلق ایده‌های بدیع و غیرعادی.

برای این که ایده‌هایمان مبتکرانه‌تر باشد، باید بتوانیم بین موضوعاتی که در نظر همه بی‌ربط به نظر می‌آیند، رابطه‌ای دور از ذهن ایجاد کنیم.

3 - تخیل: شاید اگر انسان تخیل نمی‌کرد، هنوز در غارها زندگی می‌کرد. تخیل یعنی به ذهن آوردن تصاویر، پدیده‌ها، اشیاء، روابط، ایده‌ها، عقاید و دیگر چیزها اعم از این که قبلا وجود داشته‌اند یا هرگز دیده نشده‌اند و وجود نداشته‌اند. ما با تخیلمان می‌توانیم گذشته را مرور کنیم یا نقشه‌های آینده را طرح‌ریزی کنیم. دنیای خارق‌العاده‌ای که ما در خواب‌ها می‌بینیم، زاییده ذهن خودمان است. فقط شب‌ها ناخودآگاه‌مان به کار می‌افتد. ما فقط باید خودآگاهانه این تخیل را به زندگی روزانه‌مان هم بکشانیم. البته این را باید دانست که چیزهایی را که ما تخیل می‌کنیم، به شخصیتمان هم مربوط است. 

برای این که به قوه تخیلتان پی ببرید، سعی کنید شهری در ذهنتان بسازید که تا به حال وجود نداشته است. برایش اسم بگذارید. تا آن‌جا که می‌توانید خیابان‌ها، پیاده‌روها، خانه‌ها، پارک‌ها، وسایل نقلیه و البته آدم‌هایی را تخیل کنید که تا به حال وجود نداشته‌اند و فقط ساخته و پرداخته ذهن خودتان است.

خلاقیت آموختنی است

همشهری

گیتار سحرآمیز


  1. بی‌عدالتی آن زمان آزارمان می‌دهد كه از آن مستقیما سودی حاصلمان نشود .
  2. لوك د ووونارگه
جوانک

جوانك نوازنده‌ای بود به اسم پیتر كه در گوشه و كنار خیابانها گیتار می‌زد و از این راه برای ادامه‌ی تحصیل در كنسرواتوار پول جمع می‌كرد . آرزو داشت یك ستاره‌ی بزرگ راك شود ، اما چون هوا سرد بود و خیابانها نسبتا خلوت ، پول زیادی جمع نمی‌شد .

یك روز كه پیتر داشت آهنگ كراس رودز را می‌زد ،پیرمردی با یك ماندولین آمد پیشش و گفت :

- می‌شه جاتو به من بدی ؟ روی درپوش فاضلاب كه نشستی گرم‌تره .

پیتر كه آدم  خوش‌قلبی بود گفت : «البته .»

- اگه شالت رو هم بدی خیلی ممنون می‌شم ! خیلی سردمه .

پیتر كه آدم  خوش‌قلبی بود گفت : «البته .»

می‌شه یه خورده پول هم بهم بدی ؟ امروز خیلی خلوت بود . شندرقازی بیشتر دشت نكردم و گرسنه‌ام .

پیتر و غیره و غیره گفت : «البته .»

همه‌اش ده سكه توی كلاهش داشت كه دادش به پیرمرد .

ناگهان معجزه‌ای اتفاق افتاد : پیرمرد تبدیل شد به مردی قلچماق كه با ریمل و ماتیك آرایش كرده بود . دم بلند صورتی‌رنگی داشت و نیمتنه‌ی بلند بافتنی و پاشنه‌ی كفش‌هایی كه ده سانتیمتر بلندیش بود .

مرد قلچماق گفت :« من لوچی فوماندرو ، جادوگر جلوه‌های ویژه‌ام . چون كه بهم مهربونی كردی ، یه گیتار سحرآمیز بهت هدیه می‌دم . تنهایی هر قطعه‌ای رو دوست داری بزن . كافیه كه بهش دستور بدی . اما یادت نره : این گیتار رو كسی باید بزنه كه قلبش پاك باشه . وای كه اگه آدم شروری اون رو بزنه اتفاقهای وحشتناكی میفته .»

این را كه گفت ، صدای آكورد تكان‌دهنده‌ای در می هفتم توی آسمان پیچید و جادوگر ناپدید شد و روی زمین یك گیتار برقی نیزه‌ای شكل كاسه مروارید را با سیمهایی از طلای ناب برجا گذاشت . پیتر آن را بغل كرد و گفت :« برام هی جو بزن .»

گیتار شروع كرد به اجرای قطعه ، جوری كه حتی خود جیمی هندریكس هم به پاش نمی‌رسید . پیتر كاری نداشت جز اینكه وانمود كند اوست كه می‌نوازد . مردم زیادی جمع می‌شدند و توی كلاه پیتر باران پول بود كه ریخته می‌شد .

یك روز تا پیتر از زدن دست كشید ، مردی آمد سراغش كه پالتوی پوست تمساح تنش بود . گفت كه كارگزار یك شركت صوتی است و از پیتر یك ستاره‌ی راك می‌سازد . واقعا هم سه ماه بعد پیتر در صدر جدول پرفروش‌های آمریكا ، ایتالیا ، فرانسه و مالگاش بود . گیتار نیزه‌ایش نمادی شد برای میلیونها جوان و تمام گیتاریستها به شیوه‌ی نواختنش حسادت می‌كردند .

شبی بعد از یك كنسرت غوغابرانگیز ،پیتر كه فكر می‌كرد روی صحنه تنهاست به گیتار گفت چیزی برایش بزند تا تمدد اعصاب كند .

گیتار برایش یك لالایی زد . اما لابه‌لایی پرده‌های تئاتر ، بلك مارتین شرور قایم شده بود كه به موفقیت پیتر حسادت می‌كرد . او از این طریق پی برد كه گیتار سحرآمیز است . یواشكی آمد پشت سر پیتر و یك فیوز سه هزار ولتی را گذاشت پشت گردن او كه در جا كشتش . بعد گیتار را دزدید و رنگ قرمز بهش زد . شب بعد ، هنرمندان دسته جمعی یك كنسرت یادبود برای پیتر جوانمرگ شده ترتیب دادند . در این كنسرت ، پرینس ،پونس و پارمنتیر ، استینگ ، استینگستین و اشترونهیم برنامه اجرا كردند . بعد بلك مارتین شرور آمد بالا روی صحنه .

زیر لبی به گیتار دستور داد : «ساتیس فاكشن رو برام بزن.»

می‌دانید چی شد گیتار بهتر از دارو دسته‌ی رولینگ استونز زد . به این ترتیب یك ستاره‌ی راك شد و دیگر كسی از پیتر خوش قلب یادی نكرد .

این گیتار سحرآمیزی بود كه یك نقص فابریكی داشت .

 

از مجموعه داستانهای كوتاه كافه‌ی زیر دریا

آب

«کافه‌ی زیر دریا» اولین کتابی است که از استفانو بننی ـ نویسنده‌ی ایتالیایی ـ به فارسی ترجمه شده‌است. در آغاز ِ این مجموعه داستان، مردی در حال قدم زدن در کناره‌ی دریا است که پیرمردی ـ گل به یقه ـ را می‌بیند و ناخودآگاه به دنبال او راه می‌افتد و در پی پیرمرد به درون دریا کشیده می‌شود. او ناگهان خود را در کافه‌ای زیر دریا می‌یابد که پر است از موجودات عجیب و غریب.

پس از آن، داستان‌های کوتاه و شگفت‌انگیزی را خواهیم خواند که هر یک از این موجودات (ملوان، پری دریایی، مرد نامرئی، شپش ِ سگ سیاه و...) تعریف می‌کنند.

در آخر کتاب، مردی که در ابتدا به دنبال پیرمرد گل به یقه به کافه کشیده‌شده، متوجه می‌شود که راهی برای خروج از کافه وجود ندارد. «برای خارج شدن از اینجا فقط یک راه وجود دارد. از دری که وارد شدید برای خارج شدن استفاده نمی‌شود.» کافه در دیگری هم ندارد. تنها راه خارج شدن این است که «فکر کنیم هرگز وارد نشده‌ایم... و یا خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها، و آن اینکه شما قبلا خارج شده‌اید.»

بدین‌ترتیب، این مرد هم در جمع اعضای کافه‌ی زیر دریا ماندگار می‌شود و شروع به تعریف داستانش می‌کند.

ولی جادوی اصلی در داستان‌های کوتاه این کتاب است؛ داستان‌هایی که هر یک از اعضای کافه تعریف می‌کنند؛ داستان‌هایی آنقدر عجیب و باورنکردنی که باید مخ‌تان تکان خورده باشد که باورشان کنید و یا وقت صرف خواندن‌شان، ولی می‌کنید!

رضا قیصریه، مترجم این کتاب در مقدمه‌ی آن نوشته‌است: «(این کتاب) شامل داستان‌هایی است آمیخته به طنز و خیال‌پردازی‌های خاص و نادر و با تنوعی باورنکردنی در سبک و مضمون؛ تا جایی که باورش دشوار است که همه‌ی آنها اثر یک نویسنده‌باشند.»

راست می‌گوید! امکان ندارد دو داستان از داستان‌های این کتاب را بخوانید و تعجب‌زده کتاب را برای پیداکردن اسم نویسنده‌ای دیگر زیر و رو نکنید؛ داستانی مثل «دیکتاتور و مهمان سفیدپوش» را می‌خوانید و احساس می‌کنید چه معانی سیاسی، اجتماعی روشنفکرانه‌ای در آن نهفته‌ست! و بعد از آن «شی‌میتزه» را می‌خوانید که همه چیزش مثل اسمش بی‌سر و ته (و البته خواندنی) است!

ویژگی تمام داستان‌های این کتاب، همان‌طور که در مقدمه‌ی آن آمده‌است، خیال‌پردازی زیبا و منحصر به ‌فردی است که بعید می‌دانم نظیرش را در کتاب دیگری بتوان یافت.

مثلا داستان «ماتو ـ مالوآ» (چیزی توی مایه‌های موبی‌دیک!) داستانی عجیب و باورنکردنی است از عشق ِ یک نهنگ به ناخدا چارلمونت ـ که یک نجیب‌زاده‌ی اصیل (یا به قول خودش «نیک‌مرد») است. تا آن حد که سعی دارد ملوان‌هایش را هم تبدیل به «نیک‌مردان» ی کند که شایستگی ملوانی کشتی زیبایش را داشته‌باشند:

«- جناب نیک‌مرد شان، لطف می‌فرمایید پای گنده‌ی گوریل‌وارتان را از روی ریسمان بردارید تا بتوانم بادبان را محکم ببندم؟

- خواهش می‌کنم، نیک‌مرد گینئی. امیدوارم شیطان به خاطر این لحن مودبانه‌ای که دارید خفه‌تان کند.

- لطف می‌فرمایید، جناب نیک‌مرد فلان فلان شده ی مکائولی، آن آب‌دهان تنباکویی بوگندویتان را طرف باد تف کنید تا یکتاپوش من را کثیف نکند؟ اما چنانچه این کار را نکنید، احتمالش می‌رود مشت محترم من دندان‌هایتان را خرد و آرواره‌هایتان را صاف کند.

- در آن صورت، ای نجیب‌زاده، هیچ چیز مانع نخواهد شد تا سنگینی این سطل باشکوه را با کوبیدن بر فرق بی‌همتای سرِ پوک  جنابعالی آزمایش کنم.»

حالا فرض کنید یک چنین نیک‌مردی چه حالی می‌شود وقتی بفهمد که هیولای دریاها، ماتو ـ مالوآ عاشقش شده. بدتر اینکه ناخدا حتی مطمئن نیست که نهنگ، ماده باشد!

عاقبت ماجرای غم‌انگیز ناخدا چارلمونت و نهنگ دل‌شکسته را هم تعریف نمی‌کنم که اگر خواستید بخوانید، مزه‌اش نرفته‌باشد!

داستان «پریشیلا مارپله و جنایت کلاس دوم» را می‌خوانیم و انگار که «ماجراهای شرلوک هولمز» باشد، سر جایمان میخ‌کوب می‌شویم. و یا «اوله‌رون» (چیزی توی مایه‌های دراکولا!) را می‌خوانیم و فضای پرابهت و وحشت‌انگیزش چنان در خود فرومان می‌برد که از ترس به خود می‌لرزیم!

در هر حال، خواندن داستان‌های عجیب و غریب «کافه‌ی زیر دریا» ـ به قول رضا قیصریه ـ بی‌شک برای خواننده‌ی ایرانی تجربه‌ای نو و تکرارنشدنی خواند بود.

در انتها بخشی از مقدمه کتاب را می خوانید :

استفانو بننی

«نمی دانم حرفم را باور می كنید یا نه. نیمی از عمر را به تمسخر آنچه دیگران به آن اعتقاد دارند می گذرانیم و نیمی دیگر را در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می گیرند.

شبی در كناره دریای بریگانتس قدم می زدم؛ همان جا كه خانه ها انگار كشتی های غرق شده ای هستند شناور در مه و بخار آب دریا و باد جلبك ها را به آرامی در میان خرزهره ها می دواند.

نمی دانم در جست وجوی چیزی بودم یا كسی در تعقیبم بود. یادم می آید دوران سختی بود، اما من یكی، به دلایلی كه از عجایب روزگار است، خوشبخت بودم. ناگهان از پس پرده تاریك شب، پیرمردی آراسته، كه لباس سیاهی تنش بود و گلی به یقه كتش داشت، از كنارم گذشت و سرش را به احترام كمی خم كرد...»


استفانو بننی / رضا قیصریه

توضیحات به نقل از سایت هفت سنگ همراه با تغییر و اضافات

راهي که برگزيده نشد


تحليل ِ شعر «راهِ ناپيموده»اثر رابرت فراست

 

متن اصلي و ترجمه‌ي همين شعر:

راه

راهِ  ناپيموده 1   

در جنگلي زردْفام دو راه از هم جدا مي‌شدند

و افسوس که نمي‌توانستم هر دو را بپويم؛

چرا که فقط يک رهگذر بودم

ايستادم؛

و تا آن‌جا که مي توانستم به يکي خيره شدم،

تا جايي که در ميان بوته ها گم شد...

پس بي‌طرفانه آن ديگري را برگزيدم.

شايد به خاطر اين‌که پوشيده از علف بود

و مي‌خواست پنهان بماند

اگر چه هر دو يکسان لگد کوب شده بودند.

و هر دودر آن صبحگاه همسان به نظر مي رسيدند؛

پوشيده از برگ ،

بي ردِّپايي بر آن‌ها

آه ... من راه نخستين را براي روز ديگر گذاشتم

با آن‌که مي‌دانستم که هر راهي به راهي ديگر مي‌رسد

شک داشتم که ديگر باز نتوانم به آن بازگردم

 سال‌هاي سال بعد روزي

با حسرت به خود خواهم گفت:

در جنگلي دو راه از هم جدا مي‌شد و من

آري - من راهي- را در پيش گرفتم که رهگذر کمتري داشت

و تمامي تفاوت در همين بود

راه

The road not taken

Two roads diverged in a yellow wood

And sorry I could not travel both

And be one traveller, long I stood

And looked down one as far as I could

To where it bent in the undergrowth

Then took the other, as just as fair,

And giving perhaps the better claim,

Because it was grassy and wanted wear,

Though as for that the passing there

Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay

In leaves no step had trodden black

Oh, I kept the first for another day!

Yet knowing how way leads on to way,

I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh

Somewhere ages and ages hence:

Two roads diverged in a wood, and I -

I took the one less travelled by,

And that has made all the difference.

 

راه

شعر «راه ناپيموده» از چهار بخش تشکيل شده است و هر بخش پنج بند دارد. از اين پنج بند، بندهاي اول و سوم و چهارم با يکديگر هم‌قافيه هستند و بندهاي دوم و پنجم هم به همين شکل. به عنوان مثال، پنج بند اول را در نظر مي‌گيريم که در آن واژگان wood, و stood و could در سطرهاي اول و سوم و چهارم و واژگان both و undergrowth هم در سطرهاي دوم و پنجم قافيه را رعايت مي‌کنند.

اگر چه خود فراست در مورد سرودن اين شعر حکايتي را در رابطه با «ادوارد توماس»  نقل مي کند 2،اما روانشناسان و ناقدان آن را سرشار از درونمايه‌اي مي‌دانند که به دور از روان شاعر نيست. از ميان اين تفسيرها، تفسير پاتريک باست Patrick Bassett  از همه عجيب‌تر است:

 

باست باوري به وجود راوي و حتي دو راهي ندارد. به نظر او، راوي و دوراهي همه مقولات روحي هستند. وي در اين شعر تصوير دو راه  مجزايي را که به يک اندازه گام خورده‌اند، حاکي از تمامي اختيارات و امکانات زندگي مي‌داند که به وضوح مشخص است و ابهامي در آن‌ها نيست؛ آن‌ها  يا تيره‌اند ويا روشن (فقط سفيد و سياه).

باسِت سپس مطرح مي کند که روح به راهي مي‌رود که دل‌خواه اوست و اين طيّ طريق تصادفي روح همان مقوله‌اي‌ست که در تصور بيشتر مردم به عنوان فرديّت تلقي مي‌شود. با نگاه دقيق‌تر به تفسير باست، شباهت آن را با نظر لوئيس آنترمير Louis Untermeyer در مي‌يابيم: آنترمير هم بر اين باور است که استفاده از امکانات و اختيارات بستگي به تقدير و سرنوشت دارد.

اما آن‌چه پيداست، اين است که اين شعر در فضايي از ترديد و تأسف شناور است. احساس تأسف از همان آغاز کاراز رهگذر نام شعر «راهي که برگزيده نشد» حضور خود را در صحنه اعلام مي کند و نشان مي‌دهد که شاعر چگونه بيشتر، به راهي فکر مي‌کند که «نرفته است» و نه آن راهي که رفته. اين احساس در آخرين بخش شعرعمل‌کردي قدرتمندانه دارد. خواننده هم از همان آغاز در حسرتِ شاعر شريک است و با همان حسرت با راوي پا به جنگل زرد مي‌گذارد. ترکيب «جنگل زرد فام»هم که جنگلي خزان‌زده و يا کنايه از خزان زندگي‌ست، رنگ‌مايه‌اي از حسرت‌زدگي را به نخستين بند شعر مي‌بخشد.

راه

راوي در ميان‌سالي بر سر دو راهي زندگي ايستاده و ناگزير است که يکي از آن دو را انتخاب کند

. اما گزينش ساده نيست. راوي راه‌ها را با نگاه ارزيابي مي‌کند، مي‌سنجد و يا به اصطلاح سبک و سنگين مي‌کند. چگونه و از چه طريق بايد يک راه را بر آن ديگري برتري دهد؟تنها با نگريستن به چشم انداز راه ...

پس مي‌ايستد و يکي از آن دو را با نگاه عميقي دنبال مي کند تا آن‌جا که انتهاي آن از چشم ناپديد مي شود. آن‌گاه راه ديگر را برمي‌گزيند.

اين شگرد خلاف انتظار رفتار کردن را فراست در بسياري از شعرهايش به کار مي‌گيرد، چنان‌که در اين شعر هم راه نخست را به تعمق ژرف‌نگري مي‌کند و در حالي که خواننده منتظر است آن را برگزيند، ناگهان راه ديگر را انتخاب مي‌کند. راوي خودْ مي‌داند دليلي که براي اين گزينش دارد چندان هم استوار نيست،  براي همين است که مي‌خواهد براي اين انتخاب به‌گونه‌اي خود را قانع کند: «چون پوشيده از علف است و گام‌هاي رهگذران را مي‌طلبد.»

 اما بلافاصله مي‌گويد: «هر چند که هر دو راه به يک سان کوفته شده و در آن صبحدم مثل هم بودند.» در اين بخش ِ شعر فضاي ترديد در اوج خود قرار دارد، اما به خود نويد مي‌دهد که راه ديگر را براي روز ديگر گذاشته است در حالي که مي داند ديگر بازگشتي در کار نيست. بدين ترتيب انتخاب دشوار پايان مي‌گيرد، اما احساس تأسف هم در شعر، هم در شاعر و هم در خواننده باقي مي‌ماند.

آخرين بند، پيش بيني حسرت بار سال‌هاي بعد است و اشاره به دگر گوني‌هايي که بر اثر آن گزينش حاصل آمده است. و تکرار دو بار کلمه‌ي «من» و خط تيره‌اي که بعد از يکي از آن‌هاست فضاي حسرت زده را پر رنگ‌تر مي‌کند.

«رابرت فراست»


زندگی‌نامه‌ی رابرت فراست

فراست

بگونه ای که آن کلاغ

از فراز درخت شوکرانی

غبار برف را

بر سرم  پاشید

بر دلم

حالی دیگر گونه رفت

و رهانید

باقی روزی را که به هدر داده بودم

غبار برف «رابرت فراست»

 

 

«رابرت لی فراست» چکامه‌سرای پرآوازه‌ی آمریکایی، فرزند «ایزابل مودی» و «ویلیام پریسکات فراست» در 26 مارس 1874 در «سانفرانسیسکو» چشم به جهان گشود. مادرش آموزگار و پدرش روزنامه نگار بود و او به یاد ژنرال ایی.لی. نام گذاری شد.

در 1880 به کلاس اول رفت، اما درمدرسه دوام نیاورد و در 1881 نیز همین روش را در پیش گرفت. سران‌جام در 82 خانواد‌ اش پذیرفتند که در خانه و با آموزگار سرِخانه درس بخواند. و همین ایام بود که آموزگاردریافت که وی در تنهایی صداهای دیگری را می‌شنود و مادرش را آگاه گردانید که وی از موهبت شنوایی و بینایی خارق العاده‌ای برخوردار است.

در پنجم می 85 هنگامی که رابرت فراست یازده ساله بود، پدرش را بر اثر بیماری سل از دست داد و مادر پس از پرداخت تمامی هزینه‌های خاک سپاری و موارد دیگر تصمیم گرفت با دو فرزندش رابرت و جنی برای ادامه‌ی زندگی به «لورنس» ماسا چوست نزد خانواده‌اش برود، در حالی که فقط 8دلار در جیب داشت.

در خانه‌ی جدید که بر اساس انظباط سختی اداره می‌شد، به بچه‌ها بد می‌گذشت. اما چاره‌ای نبود. پس از چندی بر اساس امتحان ورودی دبستان، مدرسه رابرت را درکلاس سوم و جنی را که کوچک‌تر بود، درکلاس چهارم ثبت نام کرد.

در سال 1890 هنگامی که رابرت فراست، با عنوان دانش آموز ممتاز، مدرسه‌ی ابتدایی را تمام کرده بود، نخستین شعرش که «La Noche Triste» نام داشت در بولتن مدرسه به چاپ رسید.

فراست

نوزده ساله بود که مجله‌ای محلی یکی از اشعارش را به پانزده دلار خرید. پدر بزرگش او را همواره از شاعری منع می‌کرد و به او گوشزد می‌نمود که گذران زندگی از این راه ممکن نیست، اما این سخنان در رابرت جوان تأثیری نداشت، چرا که سرنوشت او پیشاپیش نوشته شده بود.

 

در سال 1891 پس از به پایان بردن دوره‌ی دبیرستان در امتحان ورودی کالج «هاروارد» پذیرفته شد و نیز سردبیر بولتن آن‌جا گردید و همچنین در همین زمان‌ها بود که با «النور میریام وایت» دیدار کرد و به او دل باخت و پس از پافشاری بسیار در 1895 زمانی که خبرنگار «دیلی آمریکن» بود، با او ازدواج کرد. اما خوشبختی‌های ساده‌ی زندگی او بسیار بی‌دوام بود و با فرارسیدن سال 1900 از هم فرو پاشید. این سال برای رابرت 26 ساله، سال خوبی نبود چرا که در 8جولای پسرش «الیوت» را بر اثر بیماری وبا از دست داد، سپس النور همسرش به‌خاطر مرگ الیوت دچار افسردگی شدید گردید و بعد مادرش به علت سرطان به جهان دیگر پیوست.

پس از آن رابرت چند سالی دیگر در آمریکا ماند و به کشاورزی پرداخت و چون کشاورز کامیابی نبود، هم‌زمان آموزگاری کرد، به‌طوری‌که اول به صورت نیمه‌وقت و سپس تمام‌وقت درآکادمی پینکرتون به تدریس ادبیات انگلیسی پرداخت، در این میان شعر هم می‌سرود و به گاهنامه‌های گوناگون می‌فرستاد که گه‌گاهی به چاپ می‌رسید.  اما ناگهان درسال 1912 تصمیم گرفت با خانواده‌اش به انگلیس مهاجرت کرده تمامی زندگی خود را صرف نوشتن کند. این قمار برای او بُرد بسیار به بار آورد، چرا که در انگلیس نخستین کتاب که از او به چاپ رسید «A Boy’s Will -  خواست کودک»، توجه همگان را برانگیخت و باعث شد که رابرت به جرگه‌ی شاعرانی از قبیل ازرا پاوند، هیلدا دولیتل و ... در آید. اما دیری تپایید که با شنیدن خبر چاپ کتابش در 1915 به آمریکا بازگشت و از آن به بعد بود که قله‌های شکوفایی شاعرانه‌اش یکی پس از دیگری آشکار گردید، چنان‌که در آغاز سال 1923 هنری هولت برگزیده‌ی اشعار و در نوامبر همان سال کتاب  New Hampshireرا از او به چاپ رساند و نیز دانشگاه ورمونت به او مدرک LHD (Litterarum Humaniorum Doctor ) عطا نمود. در می 1924 جایزه‌ی پولیتزر را برای کتاب  New Hampshire نصیب خود کرد و همچنین از دانشگاه ییل و کالج میدلبری به مدرک افتخاری نائل آمد. در 1928 هولت کتاب    «West Running » او را چاپ کرد و نیز برای نخستین بار با تی.اس.الیوت شاعر مشهور انگلستان دیدار نمود. سه سال بعد در 31 جایزه‌ی پولیتزر را برای مجموعه‌ی اشعارش دریافت کرد. پنج سال بعد از آن در 36 هولت کتاب A Further Ring او را به چاپ رساند که این کتاب سال بعد 1937جایزه‌ی پولیتزر را دریافت نمود.

 

فراست

سال بعد، همسرش النور را بخاطرنارسایی قلبی از دست داد اما در همان سال رابرت فراست که سرمست از باده‌ی موفقیت و عشق بود به کاتلین موریسون پیشنهاد ازدواج داد. کاتلین نپذیرفت  ولی فراست در ادامه‌ی احساسش به وی کتاب  A winter Treeرا که در آوریل 42 از او منتشر شد، به کاتلین موریسون پیشکش کرد، که سال بعد این کتاب نیز برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر شد.

دو سال بعد یعنی در مارس 1945 هولت کتاب A Mosque Reason  و در می 1947 کتاب  Steeple Bush را از او به چاپ رسانید و نیز در همین سال برکلی هفدهمین مدرک افتخاری را به وی اعطا کرد. دو سال بعد در 49 مجموعه‌ای کامل از اشعار او به چاپ رسید و یک سال بعد از آن سنای آمریکا روز تولد او را به عنوان روز یادبودِ فراست پذیرفت.

در سال 53، عضویت آکادمی شاعران آمریکا به او اعطا شد و متأسفانه در همین سال هم به خاطر سرطان پوست تحت عمل جراحی قرار گرفت.

در سال 55، مجلس قانون‌گزاری ورمونت کوهی را به نام او کرد و سال بعد کندی رئیس جمهور از او خواست که در مراسم نخستین ریاست جمهوری – که در 1961 بر گزار می شد -  همراهی‌اش کند،رابرت فراست شعری هم برای مراسم سرود اما به علت بیماری و ضعف، خود قادر به خواندن آن نشد.

در  62، هولت کتاب  In The Clearing را از او به چاپ رسانید و نیز در همین سال با وجودی که گرفتار ذات‌الریه ی سختی شده بود برای شرکت در یک برنامه‌ی تبادل فرهنگ‌ها به دعوت کندی به اتحاد جماهیر شوروی رفت، اما آن‌قدر خسته و بیمار و ضعیف شده بود که در شوروی قادر به ترک بستر خود نگردید پس نیکیتا خوروشچف نخست وزیر شوروی خود به دیدار او رفت.

رابرت فراست در بازگشت از این سفر تحت عمل جراحی قرار گرفت، اما پزشکان در یافتند که سرطان مثانه و پروستات او پیشرفته‌تر از آن است که درمان شود.

 وی با همه‌ی این احوال زندگی خود را تا سال 63 ادامه داد و در این سال هم جایزه بولینگن را از آن خود کرد؛ اما در هفتم ژانویه دچار انسداد خون شد و در 29 ژانویه‌ی همان سال اندکی بعد از نیمه شب درحالی‌که زندگی غرور آفرینی را از خود بر جای می‌گذاشت، چشم از جهان فرو پوشید و در مقبره‌ی خانوادگی‌شان در الدبنینگتون، ورمونت به خاک سپرده شد.

 

شعرهای فراست در اوج بی‌پیرایگی سرشار از نوعی اندیشمندی و ژرف نگری‌ست و گو این‌که مصالح شعرش را ساده‌ترین اشیاء و عناصر تشکیل می‌دهد، اما در نهایت به غنای معنایی و حقیقت زندگی و انسان و سر آن‌جام هستی گره می‌خورد. غنایی که گاه شنل طنز و کنایه و نماد را بر دوش دارد و گاه جامه‌ی تمثیل و روایت‌های داستانی  را بر تن می‌کند.

فراست

وی با نخستین مجموعه‌ی شاعرانه‌ی خود «خواست کودکانه» که ازرا پاوند نقد ستایش‌آمیزی بر آن نوشت، هستی شاعرانه‌ی خویش را در جهان ادبیات به ثبت رسانید و پس از آن چهار بار جایزه‌ی پولیتزر را نصیب خود کرد .

تخصص فراست بیشتر در سرودن اشعار عاشقانه است و در همان‌هاست که خیال بی‌همتای خود را در زیباترین تشبیهات و واژگان می‌پیچد و چونان گنجینه‌ای از زیبایی به دست خواننده می‌دهد. از آن میان می‌توان به شعر عاشقانه‌ی The Silken Tent  اشاره داشت. در این شعر فراست با نهایت ظرافت زیبایی خیمه‌ای را- از بندها تا تیرک میانی -  وصف می‌کند و در پایان شعر نتیجه می‌گیرد که آن تیرک میانی «تو» هستی که در جامه‌ای ابریشمی قرار داری. فراست خود در مورد تاریخچه‌ی این شعر می‌گوید در کودکی یک روز صبح مادرش در لباس کلاسیک انگلیسی با دامنی بلند و ابریشمین از پنجره می‌بیند و این زیباترین صحنه از همان زمان در ذهنش می‌نشیند و بعدها این شعر از آن خاطره آفریده می‌شود .

 

شعرهای رابرت فراست کلاسیک و همه از وزن و قافیه برخوردارند. بیشتر این شعرها در بند‌های آغازین، خواننده را به دیدن منظره‌ای فرا می‌خوانند و در بندهای پایانی نتیجه‌ی فلسفی را به وی پیشکش می‌دارند. چنان‌که خود فراست هم در جایی می‌گوید:

شعر با خیال و زیبایی آغاز می‌شود و با حکمت پایان می‌گیرد.

چنان‌که شعر The road not taken  هم دور از این ماجرا نیست.

زندان مرد


تقسيم شاديها

تقسيم شاديها

... جمله شاديها، سه است: يكي شادي حرام است، و يكي شادي مكروه، و يكي شادي واجب. آن چه حرام است، به معصيت شاد بودن است و آن اين است كه قولهُ تعالي: (شادمان مباش كه خدا مردم پرنشاط«مغرور» را دوست نمي‌دارد. «لقصص، آيه 76») ... و آن چه مكروه است، به دنيا شاد بودن است، و اين است كه گفت قوله تعالي: (و اين مردم به زندگاني دنيا دلشادند «رعد، آيه 26»)... و آن چه واجب است، شادي به حق، و آن، آن است كه گفت: (پس به خود در اين معامله بشارت دهيد. «توبه، آيه 111»).

خواجه عبدالله انصاري

 

 

تلخ و شيرين

روزي دهقاني نشسته بود. برزگري او را خياري نوباوه آورد. دهقان، حساب خانه برگرفت. هر كسي را يكي بداد و يكي فرا غلام داد كه بر پاي ايستاده بود. دهقان را هيچ نماند. غلام خدمت كرد و بايستاد و مي‌خورد. خواجه را نيز آرزو آمد. گفت پاره‌اي به من ده و غلام پاره كرد و پاره‌اي به خداوند داد. دهقان چون به دهان برد، تلخ بود. گفت اي غلام! خياري بدين تلخي و تو بدين خوشي مي‌خوري؟! گفت: «از دست خداوندي كه چندين سال شيرين خورده‌ام، به يك تلخ چه عذر آرم كه رد كنم؟»…

محمد بن منور

... و آن چه مكروه است، به دنيا شاد بودن است، و اين است كه گفت قوله تعالي: (و اين مردم به زندگاني دنيا دلشادند «رعد، آيه 26»)...

 

جواب بقراط

جواب

آورده‌اند كه چون كار بقراط حكيم بالا گرفت و حكمت خود در بسيط عالم بسط كرد، عزلت اختيار كرد و در غاري رفت و هم آنجا تنها روزگار مي‌گذاشت؛ تا پادشاه وقت را علتي پديد آمد و طبيبان از معالجت عاجز شدند. و مرين مَلك را وزيري بود شاگرد بقراط. پس رسولي به بقراط فرستاده او را استدعا كرد تا ملِك را معالجت كند. بقراط امتناع نمود و نيامد. وزير، خود برفت تا مگر به قول او بيايد. و چون به نزديك بقراط رسيد او را ديد در غاري مقام كرده و لباس خود از گياه ساخته و غذايي از حشيش پرداخته. وزير او را به حضرت ملِك استدعا كرد. بقراط گفت: «من از سر مخالطت مردمان و خدمت پادشاهان برخاسته‌ام و در اين گوشه عزلت اختيار كرده، نيايم بازگرد.» و هر چند كه وزير جهد كرد، بقراط به سخن وي التفات نكرد. وزير برنجيد و از سر كراهيتي تمام گفت: «اگر تو خدمت ملوك توانستي كرد، تو را گياه نبايستي خورد.» بقراط بخنديد و گفت: «اگر تو گياه بتوانستي خورد، تو را خدمت ملك نبايستي كرد.» و اين كلمه جان حكمت و كان موعظت گشت؛ كه هر كه بر خود پادشاه تواند بود، او را از بندگي كردن همه پادشاهان عار آيد.

عوفي

 

«من از سر مخالطت مردمان و خدمت پادشاهان برخاسته‌ام و در اين گوشه عزلت اختيار كرده، نيايم بازگرد.»

زندان مرد

روزي درويشي به ميهنه رسيد و همچنان با پاي‌افراز پيش شيخ ما آمد و گفت: «اي شيخ! بسيار سفر كردم و قدم فرسودم؛ نه بياسودم و نه آسوده‌اي را ديدم.» ‌شيخ گفت: «عجب نيست! اين سفر كه تو كردي، مراد خود جستي. اگر تو در اين سفر نبوديي و يك دم به ترك خود بگفتيي، هم تو بياسودي و هم ديگران بياسودندي. زندان مرد، بود مرد است؛ چون قدم از زندان بيرون نهاد، به راحت رسيد.»…

محمد بن منور

 

حكايت ديوانه و حلواگر

ذيوانه

ديوانه‌اي

بود در شهر نيشابور؛ به دكان حلوا گري شد و گفت: يا استاد! لوزينه داري؟ گفت: بلي. گفت: به كافور و گلاب آغشته است؟ گفت: بلي. گفت: به بادام و شكر آبادان هست؟ گفت: بلي. گفت: از بهر چه نگاه مي‌داري؟ چرا نخوري؟ به بهاي آن، خوشتراز آن چه خواهي خريد؟

 

اي كسي (كه) در بيع دين حق به بازار دنيا مي‌شتابي، بنگرتا به بهاي آن نيكوتر از آن چه يابي. اي كسي (كه) يوسف را به جوي زر فروخته‌اي، روزي باشد كش به جان و دل خريداري كني و نيابي. اي كسي(كه) دين را براي جوي فروخته‌اي، روزي باشد(كه) به جان و دل خريداري كني، نتواني…

زيد طوسي

آن سوي پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))

خود ارزيابي


پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه
رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به
من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را
هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر
خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر
اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي
هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»
 

حکایت!

درباره كيفيت محصولات و استانداردهاي كيفيت در ژاپن بسيار شنيده ايد. اين
داستان هم كه در مورد شركت آي بي ام اتفاق افتاده در نوع خود شنيدني است. چند
سال پيش، آي بي ام تصميم گرفت كه توليد يكي از قطعات كامپيوترهايش را به
ژاپنيها بسپارد. در مشخصات توليد محصول نوشته بود: سه قطعه معيوب در هر 10000
قطعه اي كه توليد مي شود قابل قبول است. هنگاميكه قطعات توليد شدند و براي آي
بي ام فرستاده شدند، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون «مفتخريم كه سفارش
شما را سر وقت آماده كرده و تحويل مي دهيم. براي آن سه قطعه معيوبي هم كه
خواسته بوديد خط توليد جداگانه اي درست كرديم و آنها را هم ساختيم. اميدواريم
اين كار رضايت شما را فراهم سازد.»

کپسولی برای بالا بردن لذت ها!


کپسول

اگر می خواهید از زندگی تان لذت ببرید ، باید در حال زندگی کنید .آنوقت لذت ها را چند برابر احساس خواهید کرد.

دیروز تاریخ است و فردا افسانه، اما امروز گنج است. این یکی از پرمعناترین جملاتی است که شنیده ام. تا حالا با خود فکر کرده اید که چقدر از لحظه های نقد خود را فدای آینده نسیه و گذشته در گذشته کرده اید؟

زندگی کردن در لحظه یا حال به معنی آن است که با تمام حواس خود ، هشیار و آگاه به زمان حال باشیم. این به معنی آن است که به گذشته فکر نکنیم یا در آن ساکن نشویم و نیز مضطرب و نگران آینده نباشیم.

وقتی ما توجه خود را به زمان حاضر یا حال می دهیم، بر روی کاری که در دست داریم تمرکز می کنیم. ما تمام توجه خود را به آنچه که بایستی انجام بدهیم ، متمرکز می کنیم و تا رسیدن به نتیجه پیش می رویم.

تصور هر لحظه زندگی ، ما را وادار می کند که ارزش آن لحظه را طولانی تر و معنادارتر سازیم. وقتی که در لحظه زندگی می کنیم ، بجای جستجوی کمیت زمان، از هر دقیقه لذت می بریم و آن را مزه مزه کرده و کمیت را فدای کیفیت نمی کنیم.

 

البته، این به معنی آن نیست که برنامه ای نداریم، اهداف خود را مشخص نکرده یا خود را برای آینده آماده نمی کنیم. ما تمام این امور رامی توانیم انجام دهیم و در عین حال از هر لحظه لذت ببریم، درست به همان شکلی که بر ما آشکار می شود.

لذت

 

 

«کودکان در ذهن شان گذشته و آینده ندارند ، آنها از زمان حال لذت می برند ، کاری که تعداد معدودی از ما انجام می دهیم.»

 

 

 

 

 

زمانی که ما خودمان را برای زندگی در لحظه آموزش می دهیم ، خود را در آن لحظه فرو می بریم و زیبایی آن را کشف می کنیم. ما یاد می گیریم که روی انرژی خود تمرکز و آن را مدیریت کنیم ، برای اینکه هر لحظه را بشماریم، بایستی پذیرای آن باشیم. هر کاری که انجام می دهیم و با هر شخصی که در ارتباط هستیم، تمام توجه خودمان را به آنها اختصاص دهیم. اگر به گلایه هایی که زوج ها از هم دارند توجه کنید علت خیلی از آنها غایب بودن از لحظه ای است که در آن قرار دارند.

ما حتی زمانی که استراحت می کنیم ، در عوض تمدد اعصاب و لذت بردن از خلصه یک چرت کوتاه مشغول بررسی کردن موانع و مشکلات خود می شویم و به زودی می بینیم که خواب از چشمانمان پر گشوده و رفته است. استفاده کامل از لحظه به ما فرصتی برای دوباره تازه شدن می دهد.

اگر مدام خطاهای گذشته را به رخ هم بکشیم فرصت خوشبختی را از دست می دهیم اما وقتی ما قدر هر لحظه را می دانیم و درس های آن را برداشت می کنیم، آگاهانه هدفمند و مسوولانه زندگی می کنیم.

وقتی در گذشته زندگی می کنیم و اجازه نمی دهیم که تجارب دردناک، اشتباهات پیش آمده یا روزگار سخت بگذرند ، ما خود را به حال و آینده ای مشابه محکوم می کنیم ، ما باید بپذیریم که نمی توانیم گذشته را تغییر بدهیم، دارایی ما لحظاتی است که در آن به سر می بریم، سپس به پایان می رسد و به جلو حرکت می کنیم. زندگی در لحظه به معنی آن است که اجازه بدهیم گذشته عبور کند و به آینده اعتماد کنیم. اگر ما مثبت و به زمان حاضر خوش بین باشیم ، آینده ما نیز مثبت و امیدبخش خواهد بود. شاید وقت آن است که به کودکی برگردیم. زیرا:

«کودکان نه گذشته و نه آینده دارند، آنها از زمان حال لذت می برند، کاری که تعداد معدودی از ما انجام می دهیم.»

لذت زندگی در حال را تجربه کنید ،پشیمان نمی شوید...