تبليغاتX
سعید

































سعید

از بهر بوسه ای زلبش جان همی دهم / اینم نمی ستاند و آنم نمی دهد

دنيا سخت نگير .....

دلم براي خاطره ها و بازي هاي كودكي تنگ شده....


نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 0:13 توسط سعید| |

...... گفته بود که میوه رسیده بر درخت نمی ماند.

خندید و رفت ......



نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:50 توسط سعید| |

گفتم که رفیقی کن با من، که من ات خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

گفتم ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت : ای جان

نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:40 توسط سعید| |

..... خب دلی که نگیرد دل نیست که!

وقتی می گیرد یعنی زنده است و شیطان هم خوب این را می داند و کاری می کند کارستان!

دلتنگی که تنفس دل بود را جهت می دهد و دل که از خدا پاره شده بود و هوای او را می کرد مشغول می کند.

خدا بنده ی خود را فراموش نکرد و برایش نامه هایی از محبت فرستاد. این نامه ها نعمت های او بودند.

اگر نعمتی می فرستاد برای این بود که: بنده ی من! از نعمت من به یاد من باش و دلتنگی ات را فراموش نکن. اما شیطان کاری کرد که به همان نعمت دل بسته شویم و برای آن دلتنگ شویم و نه فقط برای همان دلتنگ شویم بلکه شیطان در ما آرزو سازی کرد "و ای کاش..." را به ما آموخت و ما دیگر وقتی نعمت خدا را می دیدیم، خدا را نمی دیدیم، آرزو هامان را می دیدیم و دیگر برای خدا دلتنگ نمی شدیم بلکه به آن نعمت سرگرم می شدیم.

مولای بی نظیر ما چون دید این گونه گرفتار شدیم از هزاران نعمتش یکی را گرفت شاید به یاد او بیافتیم، ولی ما براشفتیم و بر اوتاختیم که " تو چه خدایی هستی؟ عدالتت کجاست؟" خدا فهمید نعمت ها را بیشتر از خودش دوست داریم.

به دوستانش گفت به آنها بگویید منتظرشان هستم....

خدا منتظر ماست تا خودش را به ما دهد.


نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:20 توسط سعید| |

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند،بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.

اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد:

((يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً)) بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...

خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.


ســـر خـــود بـــالا کـــن

به بلندا بنگر،به بلندای عظیم

به افق های پر ازنور امــید

وخــودت خواهــــی دیـــد

و خودت خواهــی یافت

خانه دوست کجاست

خانه ی دوست

در آن قلب

پر از نور

خداست

و فقط دوست ، خداست


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 22:24 توسط سعید| |

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر........ عافیت را با نظر بازی فراق افتاده بود


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:36 توسط سعید| |

منطقه مرزي با چهار عمليات: والفـــــجر مقدماتي( بهمن 61 )، والفـــــجر يک( فروردين 62 )، ظــــــفر چهار(تير 63 )، و عاشوراي سه( مرداد 63 ) که اکثرا به شکســـــــــت انجامــــيد. اين روايت ساده و مخـتصري از منــــــــطقه فکه، که يا رفتي يا قرار است بروي و ببيني.

بسيجي ها هشـت تا چهارده کيلومتر، باپاي پيــاده از ميان رمل و مـــاسه هاي روان فـــــکه گذشـــتند، وزن تقـريــبي تجهيزاتي که در دست داشتند دوازده کيــــلو بود، تازه بعضي ها هم مجبـــور بودند قطعات چهل کيلــــــويي پل را حمل کنند. اين پل ها قرار بود روي کانال ها تعبيه شود تا عبور رزمنــــــدگان هــــمراه با مشکل نباشد. حالا مي رســــــــيم به موانع... اصلا والفجر مقدماتي را به همين خاطر مي گفتند عمليات موانع. هدف بسيـــجي ها خط دشــــــمن بود که در اين راه، يک دفعه روبرو مي شدند با مجموعه هايي از سيــم خاردار، کانال هــا و ميدان مين ها که  گاهـــي عمـــق آنها به چهار کيلومتر مي رسيد. از موانع معروف فکه کانال هايي هــســــــتند به عرض سه تا نه متر و عمــق دو تا سه متر که همگي پر بودند از سيم هاي خاردار، مين والمر و شبکه هاي مواد آتش زا. دشـمن با هوشـــياري مين ها را در زير رمل و ماسه ها کار گذاشته بود و چون بيشـتر عمليات ها در شب انجام مـي گرفت، تا چند نفر روي مين پرپر نمي شدند، بقيه از وجود ميدان با خبر نمي شدند.

چرا فکه را« قتلگاه » مي گويند؟؟! يک سرزمـين پهنـــــاور از رمل و ماســـه، با چند تا تپه ماهـــور. نيروها بيــــن دو تپه پناه گرفته بودنـــتـد که دشمن محاصره شــــان کرد. شيار پر از مــين والـمر بود و آتش دشمـــن هم تمامـي نداشـــت. بچــه ها سه روز مقاومت کردند، بدون آب در بدترين وضعيت تشنگي. و سر انجام قتل عام شدند.

ناگفته هاي فکه زياد است و يکي از آنها، نحوه شــهادت اسرا و مجروحين است. گروه تفـــــحص در فکه به سيم هاي تلفني رسيدند که از خاک بـــــيرون زده بود. رد سيــم ها به يک دســــــته از شهدا مي رسد که که دســت و پايشان با همين سيم ها بســـته شده بود، و ما چه مي دانــيم در حال احــــتزار زنده به گور شدن چه معني دارد... اين دسته از شهدا زنده به گور شده بودند.

اجساد مطهري هم کشـــف شد که معلوم بود قبل از شهادت آنها را آتـــــش زده اند... قبل از شـهادت آنها را آتش زده اند...

از گردان حنظله مي داني؟؟؟ اگر آري چقدر ؟ سيـــــصد نفر در داخل يکي از کانال ها محـــاصره شدند وبا تشـــــــنگي مفرط، با آتش مستقيم دشــمن به شهادت رســــــيدند. در آن موقعيت عراقي ها با بلندگو از بچه ها مي خواستند که تسليم شوند، ولي در جواب با آخرين رمق صداي «الله اکبر» مي شنيدند.

در يادداشت هاي باقي مانده از يکي از شهيدان گردان حنظله مي خوانيم:

«امروز روز پنجم است که در محاصره هستيم. آب را جـــيره بندي کرده ايم. نان را جيره بنــــــدي کرده ايم. عطــش همه را هلاک کرده است، هـــمه را جز شهدا، که حالا کنارهم در انتــــــهاي کانال خوابيده اند. ديگر شــــهدا تشنه نيستند. فداي لب تشنه ات پسر فاطمه(س)»

از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است، هــــمين فکه است که در عصر قحطي شـــــهادت، دلبر آسماني ما را از زمين سست فکه(دنيا) به آسمان رفيع و مستحکم شهادت پرواز داد. او سيـــد مرتضا آوينـي بود، کســــــي که به فکه خدمت کرد و خداي فکه هم گوشه چشمي به سيد مرتضي گرداند.


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 14:24 توسط سعید| |

گمشده من!
خدایا هر کس به دنبال گمشده خود می رود .
هر کسی برای نجات خود می اندیشد .
هر کسی به امید و آرزویی زندگی می کند ،
اما من امیـــــــــــــــدی و آرزویــــــــــــــــــی ندارم .
جز تو گمشده ای نمی شناسم و جز تو راه نجاتی نمی یابم .
همه را فراموش می کنم ،(فراموش کردم)
همه را پشت سر می گذارم ،(گذاشتم)
یکه و تنها به سوی تو می آیم
و دست نیاز فقط به سوی تو دراز می کنم .


 



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:30 توسط سعید| |

خدایا میدانی که تار پود وجودم با مهر تو سرشته شده است

واز لحظه ای که به دنیا آمده ام نام تورا در گوشم خوانده اند ویاد تو را بر قلبم گره زده اند "

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد "تو او را خراب کردی.
خدایا به هر که وبه هر چه دل بستم تو دلم را شکستی "

عشق هر کسی را بدل گرفتم تو قرار از من گرفتی

هر کجا خواستم دل مضطرب ودردمندم را آرامش دهم در سایه امیدی

وبه خاطر آرزویی"برای دلم امنیتی بوجود آورم

تو یکباره همه را بر هم زدی ودر طوفانهای وحشت زای حوادث رهایم کردی

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم وهیچ خیر امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامشی وامنیتی در دل خود احساس نکنم ...

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم وبه جز تو آرزویی نداشته باشم وجز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم وجز در سایه توکل به تو آرامش وامنیت احساس نکنم



نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:35 توسط سعید| |

خیلی چیز ها ست که انسان را بیچاره کرده، از تهذیب و تحصیل باز می دارد یکی از آنها برای بعضی همین ریش و عمامه است. وقتی عمامه کمی بزرگ شد و ریش بلند گردید اگر مهذب نباشد از تحصیل باز می ماند..... مشکل است بتواند نفس اماره را زیر پا بگذارد....


نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 0:16 توسط سعید| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin