تبليغاتX
سعیدمنصوری
گفت: هرکه عریان آید،‌ در باران خیس نخواهد شد ....
واضح است.... نیاز به توضیح ندارد....

بسم الله....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:14  توسط سعید منصوری | 

یادمان نرود که درست در زیر سایه پایتخت، برخی به دلیل توانایی شرکت نداشتن در مزایده تحصیل، دغدغه آینده را به فراموشی می‌سپارند ...

اینجا همه چیز مارک دار است حتی مدرسه بچه ها!

اینجا تحصیل را خرید و فروش می‌كنند.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:6  توسط سعید منصوری | 
بعد از انتقال پايتخت، خانه به دوشي رونق خواهد يافت!

بنا به تحقيقاتي که در آن زمان انجام خواهد شد
مردم رضايت صد در صدي خواهند داشت به خصوص پايتخت جديد نشينان چون به واسطه اين طرح موفق خواهند شد تا دور ايران را بگردند و اندکي در هر مکان خوش آب و هوايي اطراق کنند . بنا به پيشگويي نوستر بعد از آن سال است که صنعت خانه به دوشي رونق خاصي مي گيرد و خانه هاي قابل حمل طراحي و توليد مي شود و شکل زندگي شهري با کنون از زمين تا آسمان فرق خواهد کرد .

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:28  توسط سعید منصوری | 

در برنا بخوانید:

عصرانه اي با محمد سعيد منصوري

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:42  توسط سعید منصوری | 

تلاش گسترده‌ای از سوی کانون فتنه و فرصت‌طلبانی همسو با آنان صورت گرفته تا در روز 13 آبان اقداماتی انحرافی و آشوب‌طلبانه را در سطحی گسترده پیاده کنند. اقداماتی مثل برنامه‌ریزی برای حمله به سفارت روسیه توسط بخش دانشجویی این جریان، طراحی شعارهای انحرافی مشابه روز قدس توسط کمیته‌های عملیات روانی، اعلام روز 13 آبان به عنوان روز آشتی با آمریکا توسط ...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:39  توسط سعید منصوری | 
 

همین را کم داشتیم که شیخ اصلاحات از گسترش فساد اقتصادی در میان مدیران گلایه کند و میرحسین هم نگران امتیاز دادن به غربی‌ها در جریان مذاکرات هسته‌ای باشد! ظاهرا سران اغتشاش که خودشان را در آستانه محاکمه و بازداشت می‌بینند، قصد کرده‌اند با این حرف‌های خنده‌دار و ضد و نقیض چهره خود را نزد افکار عمومی اصلاح کنند. در همین راستا تعدادی از دوم‌خردادی‌ها هفت شنبه گذشته در منزل موسوی‌خوئینی‌ها جمع شدند که متن جلسه مورد اشاره در زیر می‌آید.

موسوی خوئینی‌ها: آنطور که بویش می‌آید، تعدادی از ما را می‌خواهند محاکمه کنند.

عبدالله نوری: من که نبودم.

خاتمی: تقصیر ما است که اصلاحات را درست تعریف نکردیم.

شیخ اصلاحات: حالا باید چیکار کرد؟

مهندس: انتخابات باید ابطال شود، من باید بشوم رئیس‌جمهور!

موسوی‌خوئینی‌ها: تو هم که هنوز فکر می‌کنی شنبه بعد از انتخابات است!

عباس عبدی: اگر همان اول به جای سفارت آمریکا، از دیوار سفارت روسیه بالا رفته بودیم، همچین نمی‌شد.

آغاجری: خاتمی اینقدر در دوران اصلاحات بد عمل کرد که ما حالا به این روز افتادیم.

خاتمی: من مقصرم؟... تقصیر تندروی‌های خود شما بود.

عباس عبدی: من حاضرم در خانه ناطق‌نوری چمباتمه بزنم اما از این ممد خالی‌بند دفاع نکنم.

عبدالله نوری: حالا که همه چمباتمه زده‌ایم در خانه خوئینی‌ها.

موسوی‌خوئینی‌ها: باید ظرف این مدت در دیدارهایمان حرف‌های اصولگرایانه بزنیم.

خاتمی: یعنی به جای جورج سوروس من باید بروم با نوام چامسکی دیدار کنم؟!

مهندس: لابد من هم به جای خبرنگار تایم، باید بروم ور دل «حسنین هیکل» بنشینم!

موسوی‌خوئینی‌ها: منظور من این است که ما باید حرف‌هایی بزنیم که دقیقا 180 درجه برعکس مواضع اصلی‌مان باشد.

عبدالله نوری: با این حساب من باید بگویم که از همان اول آقای منتظری را شیخ ساده‌لوح می‌دانستم.

شیخ اصلاحات: من هم که خودتان مستحضرید تا به حال یک ریال از شهرام پول نگرفتم.

خاتمی: من اگر این دفعه با جورج سوروس دیدار کنم، با همین دست‌های خودم خفه‌اش می‌کنم.

عباس عبدی: اصلا شما مگر با این یارو دیدار کردی؟
خاتمی: جان همین شیخ اصلاحات نه!

شیخ اصلاحات: چرا جان مرا قسم می‌خوری؟

آغاجری: من معتقدم تقلید از مراجع، نه که کار بدی است، کار خیلی خوبی هم هست!
مهندس: ولی خون من همچنان سبز است.

موسوی‌خوئینی‌ها: ولی مدیر مسؤول‌ کیهان در نمایشگاه گفته سبز بودن خون نشانه یک بیماری خطرناک است.

خاتمی: برادرم رضا که می‌دانید اورولوژیست است، او می‌گوید اگر خون آدم سبز باشد، گلبول‌های سفید درست عمل نمی‌کنند.

شیخ اصلاحات: مهم عملکرد دریچه‌های قلب است. مثلا شهرام که به من 300 میلیون داد این نشان می‌دهد قلب رئوف و مهربانی دارد.

مهندس: سبز بودن خون نشان دهنده این است که گلبول قرمز ما اصل و نسبش برمی‌گردد به گلبول‌های قرمز صدر اسلام.

موسوی‌خوئینی‌ها: گذشته از این حرف‌ها، پس قرارمان چه شد؟ تو بگو شیخ.

شیخ اصلاحات: من باید از فساد اقتصادی گلایه کنم.

مهندس: من هم می‌گویم که در مذاکرات هسته‌ای باید محکم‌تر پای اصول‌مان ایستادگی کنیم.

عباس عبدی: صد رحمت به حجاریان که در زندان، مواضعش عوض شد.

خاتمی: ادعا می‌کنیم که به ما قبل از زندان، از آن قرص‌ها داده‌اند.

منبع:وطن امروز

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:31  توسط سعید منصوری | 

جستجویی در معنای زندگی به بهانه کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ»

در جستجوی معنای زندگی

بخش اول :

نه آدم جنگ‌طلبی هستم، نه جنگ‌افروز. یادم نمی‌آید در زندگی توی دماغ كسی مشت زده باشم یا با كله توی صورت كسی كوبیده باشم! اما به مرور، بیشتر از وقتی كه كتابفروشی می‌كنم، متوجه شده‌ام كه جنگ برایم پدیده جالبی است. برایم كشش دارد. عین آهنربا جذب‌ام می‌كند. نمی‌دانم شاید دلیل‌اش تجربه‌ای باشد كه پشت سر گذاشته‌ایم. البته اگر بشود از سر گذراندن جنگ را در پایتخت، صدها كیلومتر دورتر از كارزار اصلی، «تجربه» به حساب آورد!

***

تابستان 1372، پادگانی در خارج از شهر همدان. میان دشتی سرسبز با آب و هوایی خوش. بهترین فصل ممكن. اهالی همیشگی پادگان می‌گویند «اگر خیلی مَردید زمستان بیائید این طرف‌ها!»

ما مدت زیادی مهمانشان نیستیم. حداكثر دو ماه. دوره آموزشی.

روز اول با بار و بندیل و لباس شخصی می‌رسیم و تقسیم می‌شویم. بعد هم نوبت تقسیم لباس و الباقی ملزومات است. در وسط حیاطی وسیع در چند كپه بزرگ، ملزومات را «ریخته‌اند». یك كپه پوتین، یك كپه شلوار و پیراهن و در گوشه‌ای دیگر كلاه.

برای پیدا كردن ملزومات مناسب خیلی عجله نمی‌كنم و صبر می‌كنم تا «میز خلوت شود»! نتیجه برخورد خونسردانه یك جفت پوتین است كه خیلی راحت از آب در می‌آید، بطوری كه حاضرم شبها هم با همان بخوابم (نمی‌دانم بعدا والده چه بلایی سرش می‌آورد!) اما كلاه تنگ است و اصلا روی سرم وای نمی‌ایستد. در تمام طول دوره، وسط سینه‌خیز و رژه و صبحگاه و شامگاه، همه‌اش نصف حواسم باید بهش باشد كه از سرم نیافتد. یا اگر می‌افتد زیر دست و پا گم و گور نشود. بساطی است.

شلوار و پیراهن هم هر دو اندازه و راحت هستند. كمی رنگشان با هم فرق می‌كند اما كی حالا وسط این بیابان به هماهنگی رنگ شلوار و پیراهن كار دارد.

مراسم تصاحب ملزومات كه بالاخره تمام می‌شود، تنفسی می‌دهند تا به آسایشگاه برویم و مدتی ولو بشویم. آفتاب نارنجی عصر از توی پنجره، آسایشگاه را رنگ كرده و غروب غربت اولین عصر سرباز به آموزشی آمده را غمگین. در طبقه بالای یكی از تخت‌ها یك هم‌قطاری دراز كشیده و فقط پاهای پوتین به پایش از لبه تخت معلوم است. عاج‌های یك لنگه از پوتین‌هایش افقی است و عاج‌های آن لنگه دیگر نقش تیغ‌ماهی. پیش خودم فكر می‌كنم «عجب نمای سینمایی‌ای!» و روی نزدیك‌ترین تخت خالی ولو می‌شوم.

***

فالاچی كتاب و سفرش را با این سوال شروع می‌كند كه «زندگی یعنی چه؟» می‌گوید این سوال را خواهرزاده پنج‌ساله‌اش درست شبی كه چمدانش را برای عزیمت به سایگون می‌بسته از او پرسیده. اما شاید هم این را از خودش به كتاب اضافه كرده باشد. او گزارشگر هوشمندی است. ممكن است نویسنده ماهری نباشد، اما اجزای گزارشش را با هوشمندی جفت و جور می‌كند و «زندگی یعنی چه؟» یكی از مهمترین قطعات پازلش است. حال می‌خواهد واقعا سوال الیزابتا بوده باشد یا نه.

بخش اول كتاب اما بیشتر به جستجو به دنبال پاسخی برای «جنگ یعنی چه؟» می‌گذرد. در سایگون تحت اختیار آمریكا او به همه جا سر می‌كشد. به سربازان افسرده آمریكایی پیله می‌كند كه از جنگ خسته شده‌اند. كنار دست كاپیتان خلبان آمریكایی پرواز می‌كند و همراه او بر روی سر ویتنامی‌ها ناپالم می‌ریزد. و نهایتا به ملاقات ویت‌كنگ زندانی شده‌ای می‌رود كه به جرم چندین فقره بمب‌گذاری در اماكن عمومی و كشتار تعداد زیادی مردم عادی در بازداشت است و در انتظار اعدام. شاید روراست‌ترین پاسخ را همین ویت‌كنگ به او می‌دهد وقتی ازش می‌پرسد: 

سام، می‌خواهم كه از سوءقصد میكان برایم تعریف كنی. دلم می‌خواهد برایم تعریف كنی وقتی آن‌همه آدم را در آنجا مجروح كردی و كشتی چه حسی به تو دست داد.

او قرمز شد، ولی خیلی زود به خودش تسلط پیدا كرد و گفت:

-من حس كردم ... من همان چیزی را حس كردم كه یك خلبان آمریكایی هنگام ریختن بمب روی دهكده بی‌دفاع ویتنام حس می‌كند. تنها فرق ما این است كه او از بالا بمبها را می‌ریزد و نمی‌بیند چه به روز مردم می‌آورد و من می‌دیدم كه چه كردم. آنها در حالی كه بشدت تكه‌تكه شده بودند، روی زمین افتادند. زنها، مردها و بچه‌ها. درست مثل بعد از پایان جنگ بود كه مرده‌ها روی زمین ولو می‌شوند. من چشمانم را بستم. برایم غیرممكن بود باور كنم كه به تنهایی تمام این كارها را كرده‌ام. می‌دانی؟ سوءقصد میكان اولین كار من بود.

- و بعد؟

- بعد همه چیز گذشت، و بعد به دوستانم كه مرده بودند، به رفقایم كه شكنجه می‌دیدند، به ویت‌كنگ‌هایی كه ویتنام جنوبی‌ها سرشان را بریده بودند و ... آنها را در دهانشان گذاشته بودند فكر كردم. وقتی به این چیزها فكر كردم، دوباره شجاعتم را به دست آوردم. چون هر وقت درباره صحت كارمان تردید كنیم، باید به این چیزها فكر كنیم تا دوباره شجاعتمان را به دست آوریم.

وظیفه اصلی من جنگ با آمریكایی‌ها و همكاران آنها بود. و برای رسیدن به این مقصود بناچار انسانهای بی‌گناهی هم كشته می‌شدند. مرگ عده‌ای بی‌گناه در این جریانات، احترازناپذیر است. تو باید بدانی كه شلیك گلوله، پرتاب بمب از هواپیما یا گذاشتن چند مین زیر رستورانی كه مردم در آنجا مشغول صرف غذا هستند، همه یكسان است و همه از یك حماقت سرچشمه می‌گیرند.

(صفحات 106 و 107 كتاب)

***

از خشم‌شب اول مطابق معمول همه خبر دارند. با پوتین می‌خوابیم تا موقع بلند شدن، در تاریكی برای پیدا كردن و پوشیدن كفش دچار دردسر نشویم. خشم‌شب دوم هم مخفی نمی‌ماند. بگذریم كه قرار نیست به هیجان‌انگیزی اولی باشد. مدتی نشان دادن ستاره‌ها و آسمان و شیوه‌های جهت‌یابی و بعد هم یك پیاده‌روی یك‌ساعته شبانه.

خشم‌شب دوم اما هیجان‌انگیز می‌شود! بعد از نمایش آسمان و ستاره‌ها، تفنگ‌هایی را كه كار نمی‌كنند اما به اندازه تفنگ واقعی وزن دارند به دست می‌گیریم و كلاه‌های آهنی را بر سر می‌گذاریم. ساعت یازده شب است و قرار است پیاده‌روی یك‌ساعتی طول بكشد. اما بعد از خروج از پادگان همینطور راه می‌رویم و راه می‌رویم و ... راه به پایان نمی‌رسد. پیاده‌روی‌ای كه قرار بود زود تمام شود تا شش صبح به طول می‌انجامد. بعدها می‌شنویم كه انگار در میانه زمان قانونی پیاده‌روی و در حین عبور از منطقه‌ای مسكونی، یكی از هم‌قطاران به هیبت كنجكاوی كه سرش را از پنجره بیرون می‌آورد متلكی می‌پراند و همین باعث می‌شود كه مربیان پادگان تصمیم بگیرند تا پیاده‌روی كوتاه ما را تبدیل به خاطره شبی بی‌پایان كنند. اما این داستان در روزهای بعد تعریف می‌شود و ... شاید فقط حاصل هوشمندی خلاق یك گزارشگر دیگر باشد. ساعات اول پیاده‌روی، فكر می‌كنی كه احتمالا ساعت بیولوژیكت یك ایرادی پیدا كرده و هنوز «یك ساعت» نشده. بعدتر اما دیگر حتی نگران ساعت و بیولوژیك‌‌ات هم نیستی و از زور خواب فقط می‌خواهی تا این سفر زودتر به پایان برسد.

در ستون یك دسته و در تاریكی مطلق آن دشت، فقط كلاه‌خود و پشت گردن نفر جلوئی معلوم است. همه در سكوت، احتمالا به دنبال نفر اول ستون (كه معلوم نیست او را هم چه كسی هدایت می‌كند) با كلاه سنگین و تفنگ سنگین و كوله‌پشتی فرمایشی قدم برمی‌داریم و تنها گهگاه تغییر بافت سطحی كه بر روی آن قدم می‌زنیم قابل تشخیص است. جایی آسفالت، بخشی شن‌زار و قسمتی هم تپه ماهور.

بعد از آن شب همیشه فكر كرده‌ام كه در میان آن ستون و در آن سكوت و تاریكی، هیچ اختیاری از خودم نداشته‌ام و به میل هدایت‌كننده ستون احتمال داشته از قعر جهنم یا فراز كوه قاف سر دربیاورم. هرجا كه او می‌خواسته. آن شب ما همه سربازان خوبی بودیم!

***

در جستجوی معنای زندگی

بخش قابل توجهی از كتاب درباره این عكس است. درباره مردی كه تا چند ثانیه بعد ماشه را می‌كشد. ژنرال لون. درباره این تصویر، خیلی‌ها گفته‌اند كه با انتشار آن شكست آمریكا در ویتنام قطعی شد.

در جستجویم به دنبال نسخه‌ای از عكس برای گنجاندنش در این مطلب، به یك كپی خیلی بزرگ از آن برخوردم. ابعاد این كپی باعث شد تا چندین بار با دقت نگاهش كنم. واقعا تصویر عجیبی است. دلم نیامد كه شما را به نسخه كوچك‌شده آن محدود كنم. شما هم اگر روی تصویر اشاره كنید نسخه بزرگ را خواهید دید.

فالاچی، لون را در روزهایی قبل از این لحظه به خواننده معرفی می‌كند. روزهایی كه رئیس پلیس قدرتمند سایگون است و با اینكه شایعاتی درباره خشونت و بی‌رحمی‌اش همواره مثل سایه دنبالش می‌كنند، اما در اولین حضورش در كتاب، این سایه بیشتر برایش ابهتی شرقی ایجاد می‌كند كه زبان خواننده/بیننده را بی‌اختیار بند می‌آورد، اما هنوز تنفرآور نیست.

از واقعه چكانده شدن ماشه در عكس، بسیار سریع عبور می‌شود. فالاچی در محل حضور ندارد و او و همكارانش نیز با دیدن عكس از آنچه كه اتفاق افتاده مطلع می‌شوند. از اینجا به بعد شاهد برخورد چندانی با ژنرال در كتاب نیستیم. نام لون بارها ذكر می‌شود و در اتفاقات مختلف آن دوره به نقش او اشاره می‌شود. اما حضور دوباره‌اش را درك نمی‌كنیم تا بخش‌های انتهایی كتاب كه در دوره سقوط سایگون به شدت زخمی می‌شود و فالاچی مجددا در بیمارستان به ملاقات او می‌رود و پای صحبتش می‌نشیند:

- آن روز یادتان هست؟ من به شما گفتم: «برای پلیس شدن و یا سرباز شدن ساخته نشده‌ام و جنگیدن را دوست ندارم.»راست می‌گفتم. بعضیها از جنگ به هیجان می‌آیند و جنگیدن را دوست دارند، اما من نه. در جنگ، غیر از ترس چیز دیگری حس نمی‌كنم. قبل از جنگ می‌ترسم، و بعد از جنگ هم می‌ترسم ... از شغلم بیزارم. همیشه بیزار بوده‌ام. انجام شغلی كه دوست نداشته باشیم تحمل‌ناپذیر است. همیشه دوست داشته‌ام دور از محل كارم باشم و در لباس شخصی. از اونیفرم بیزارم. حتی از این پتو هم بیزارم.

با حركتی عصبی پتوی سربازی روی تخت را به كناری انداخت و دوباره به حرف زدن ادامه داد.

- من برخلاف میلم به ارتش وارد شدم. آدم بی‌اراده‌ای هستم. هرگز نتوانسته‌ام به دوستانم جواب رد بدهم. چندین بار فكر فرار به سرم زد، فرار به محلی خیلی دور ... تایلند ... فیلیپین ... ژاپن ... مالزی ... هرجا كه می‌رفتم با مهربانی مرا می‌پذیرفتند و بعد به خود می‌گفتم نه، نمی‌توانم، من نباید فرار كنم و متاسفانه مسئولیتهایی در جنگ به عهده‌ام بود كه محكوم بودم بمانم. و می‌دانم كه دیگر هرگز نخواهم توانست در مكانی آرام، با موزیكم، شعرم، گلهای سرخم، خلوت كنم.

عجیب این بود كه بدون آنكه سوالی از او بكنم، خودش برایم حرف می‌زد و حتی فرصت سوال كردن هم به من نمی‌داد. فرصت نمی‌داد كه بپرسم: «ژنرال، این كارها را نكنید، از شما بعید است، خوب نیست، شما ژنرال لون هستید، شما بیرحم‌ترین مرد ویتنام هستید، شما باعث وحشت مردم سایگون هستید. اگر مردم شما را در این حال كه مثل بچه‌ای گریه می‌كنید و عكس مسیح را می‌بوسید و دست مرا محكم گرفته‌اید، ببینند، چه خواهند گفت؟ بس است ژنرال، خواهش می‌كنم، لااقل بگذارید من بروم ...»

جمله‌هایی كه برای گفتن حاضر كرده بودم، خیلی آسان و آهسته به لبانم نزدیك شدند، شاید به این دلیل توانستم جملاتم را آسان به زبان بیاورم كه دیگر اهمیت اولیه را برایشان قایل نبودم.

- ژنرال لون، می‌دانید كه من با شما مخالف بودم؟

- بله ... بله ... همه با من مخالف بودند.

- ژنرال لون، می‌دانید كه راجع به كدام موضوع دارم حرف می‌زنم؟

- می‌دانم، می‌دانم.

- متاسفانه دیگر آن ماجرا اهمیت فوق‌العاده‌ای ندارد. ولی چرا آن كار را كردید ژنرال؟

- او یك خرابكار بود ... آدمهای بسیاری را هم كشته بود.

- او یك زندانی بود ژنرال، با دستهای بسته.

- نه، نه، با دستهای بسته نه.

-  چرا، چرا ژنرال، دستهایش را بسته بودند.

او سرش را به طرف دیوار كرد و هق‌هق ناراحت‌كننده و ضعیفی از گلویش خارج شد.

-  ژنرال، من فكر می‌كنم، قبلا كس دیگری این سوال را از شما كرده، آیا این مرد را می‌شناختید؟ آیا از افراد گروه خودتان بود؟

- نه، نه.

- شما عصبانی بودید؟ مست بودید؟

- نه، نه.

-  حقیقت را بگویید ژنرال. اگر در آن موقع مست بودید، باز كارتان قابل قبولتر خواهد بود. - نه، نه.

- خب ژنرال، پس چرا این كار را كردید؟

او دیگر به دیوار نگاه نمی‌كرد، برگشت و دوباره به من خیره شد، مچ دست دیگرم را هم گرفت و صورتش را تقریبا در دستهایم پنهان كرد و بازوهایم از اشكهایش خیس شدند.

- ژنرال گریه نكنید.

-  این گریه مرا تسكین می‌دهد و كمكم می‌كند.

- خواهش می‌كنم گریه نكنید.

- بگذارید گریه كنم. سعی كنید همان‌طور كه من شما را درك كردم، شما هم مرا بفهمید. من نظریه شما را درك كردم، شاید اگر من هم به جای شما بودم، همین كار را می‌كردم. نزد لون می‌رفتم و می‌گفتم: «لون، چرا این كار را كردی؟ چرا؟ لون، تو می‌گویی زیباییها را دوست داری، گلهای سرخ را دوست داری و بعد یك مرد را این‌طوری می‌كشی؟ لون، تو یك قاتل هستی. گریه نكن.» ولی من جای شما نیستم در جای خودم هستم و چه بخواهم و چه نخواهم، یك سرباز هستم و به هرحال در یكی از اردوگاه‌های این جنگ كار می‌كنم   ...

- ژنرال، آن ویت‌كنگ هم یك سرباز بود. یك سرباز با پیراهن چهارخانه ولی به هر حال یك سرباز. و او هم مثل شما در یكی از اردوگاه‌های این جنگ كار می‌كرد.

- او اونیفرم به تن نداشت. و من نمی‌توانم مردی را كه اونیفرم به تن ندارد و شلیك می‌كند قبول داشته باشم. می‌دانید، آن‌طور خیلی راحت‌تر است. شلیك می‌كنی و شناخته نمی‌شوی.

من یك فرد ویتنام شمالی را قبول دارم، چون مثل من لباس سربازی به تن دارد و او هم به اندازه من جانش را به خطر می‌اندازد، ولی یك ویت‌كنگ در لباس شخصی ... خیلی عصبانی شده بودم. عصبانیت كورم كرده بود. در ذهنم گفتم: «تو، تویی كه ویت‌كنگ هستی، با این پیراهن تنت می‌توانی هر جا كه بخواهی پنهان شوی ...» و بعد به او شلیك كردم.

- آیا اینها دلیل واقعی كار شما بود؟

- بله.

- پس چرا تا به حال آن را به كسی نگفته بودید؟

- برای اینكه نه به قضاوت دیگران احتیاج داشتم و نه به تبلیغ برای خودم. من در شورش تت، سه بار مجروح شدم و هیچ‌كس نفهمید. و تازه مگر باید در مقابل قضاوت كسی بایستم؟ در برابر قضاوت خبرگزاریها؟ در برابر قضاوت آمریكایی‌ها؟

- شاید در برابر قضاوت خودتان.

- این كار انجام شده. و حتی حالا هم كه خشمم به غم تبدیل شده و با نظر دیگری حقایق را نگاه می‌كنم، حتی حالا هم ... از كار آن روز خودم خجالت نمی‌كشم و پشیمان نیستم. اوقاتی پیش آمده كه حتی خواسته‌ام چنین حسی داشته باشم ولی هرگز موفق نشده‌ام. شما فكر می‌كنید من آدم بدی هستم، مگر نه؟

- نمی‌دانم ژنرال، واقعا نمی‌دانم.

(صفحات 477 و 481 كتاب)

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:45  توسط سعید منصوری | 
فالاچی

به ویتنام می‌رود تا یك مقصر پیدا كند.

«مقصر این وضعیت كیست؟»

«آمریكایی‌ها مقصر هستند!»

فالاچی در این جستجو، در میانه‌های كتاب و در یكی از فصل‌های درخشان آن، رو به سوی خودش می‌كند و در تجربه‌ای انسانی، عكس‌العمل خودش را در وضعیتی كه جنگ در ویتنام بوجود آورده تشریح می‌كند:

 

«راهبه، بچه را با غرولند از من گرفت، دوباره روی تختش گذاشت و ما را به اتاقی دیگر راهنمایی كرد. اتاق كوچكی بود كه بیشتر به یك قفسه می‌مانست. در وسط اتاق كاسه‌ای پر از برنج پخته بود و در اطراف كاسه بچه‌های یك‌ساله و دوساله نشسته بودند كه با دستهایشان برنجها را می‌خوردند و قیافه‌شان سالمتر از بچه‌هایی بود كه در اتاق قبلی دیده بودیم. بهتر است آنها را «بچه» صدا نكنم، چون شكل آدمهای پیری بودند كه توسط جادویی شیطانی اندامشان كوچك شده باشد. رگ دستهایشان باد كرده به نظر می‌آمد و پوست گونه‌هایشان شل و خشكیده بود، مثل اینكه نود ساله باشند. بالای سر آنها خم شدم و دو چشم بادامی غمگین مرا نگاه كرد و دو انگشت لاغر زانوهایم را نوازش كرد و با تردید حس كردم او می‌تواند پسر من شود.

به او گفتم: تو هستی؟

چشمان غمگینش خندیدند.

- می‌خواهی پسر من باشی؟ بیا بغلم.

در همان موقع دو دست با خشم او را از زمین بلند كردند و صدایی عصبی گوشهایم را درد آورد.

- مگر شما نمی‌بینید كه این بچه پسر است؟ پسر! پسر!

- چرا می‌بینم.

-  خب، او باید برای كشورش بجنگد.

پسرك مثل اینكه معنی حرفهای او را فهمیده باشد، فریادی كشید. ولی فریادی آن‌چنان قوی و آن‌چنان غیرقابل انتظار از بدنی كوچك كه آن زن همراهم از خجالت قرمز شد. و بعد از آن فریاد، او فریاد دیگری كشید و باز فریاد دیگر و بعد چهارمین فریاد، تا جایی كه دیگر بچه‌ها هم از او تقلید كردند و همگی با هم شروع كردند به فریاد زدن و گریه كردن و پا بر زمین كوفتن و با چنان یاس و ناراحتی عمیقی كه گویی به كارشان آگاهند.

و این صدا از اتاق بچه‌ها بیرون رفت، به اتاقی كه بچه‌های نوزاد در آن بودند رسید و آنها هم شروع كردند به گریه كردن و فریاد كشیدن. صدا از اتاق آنها راه پله‌ای را كه به حیاط می‌رسید طی كرد و سی چهل صدای دیگر هم شروع كردند كنسرت را همراهی كردن یا بهتر بگویم، اعتراض را.

نیم ساعت طول كشید تا دوباره سكوت برقرار شد و من توانستم به جست و جویم ادامه بدهم.

ولی از آن به بعد دیگر جست و جویم بیهوده بود، دیگر آنها را نمی‌دیدم، چون تعدادشان خیلی زیاد بود، مثل مرده‌های هوئه و همه شبیه به هم، حتی اگر با هم فرق داشتند، مثل مرده‌های هوئه. تشخیص آنها از یكدیگر همان‌قدر مشكل بود كه تشخیص رنگی در تاریكی ...

چشمانم دوباره توانستند رنگها را تشخیص دهند و در بین آن رنگها یك صورت گرد كوچك دیدم كه مرا با نگاهی سمج دنبال می‌كرد.

- مگر نمی‌رویم خانم؟

در پایین این صورت كوچك یك فكل گنده بود و در پایین آن فكل، یك پیشبند چهارخانه با آستنیهای بلند. روی یك سنگ نشسته و شانه‌هایش را به دیوار تكیه داده بود. در حدود سه سال داشت. میل مرموزی مرا به طرف او كشاند.

- خانم برویم، تاكسی صدا كرده‌ام.

آن میل، از چشمان او در من ایجاد شده بود: براق، سیاه، مصمم و لبش كوچك، بسته، مرموز. و ظاهرش شكل یك بچه نبود، مثلا طرزی كه سرش را نگاه داشته بود و یا چسباندن پاهایش به هم یا دور نشستن او از دیگران.

- خانم، تاكسی نمی‌تواند بیشتر از این معطل شود.

- آمدم.

حالت خاصی داشت. مثل اینكه نه چیزی می‌خواست و نه منتظر چیزی بود. با دیگران فرق داشت. همین. و می‌توانم قسم بخورم كه او در كنسرت هق‌هق و فریاد دیگران، شركت نكرده بود. ...

- آیا شما چیزی پیدا كردید كه خوشتان بیاید؟

شاید همین جمله بود كه مرا تكان داد. این لحن مغازه‌داری او. و شاید هم خود دختر بود. درست نمی‌دانم. نتیجه آنكه روی صندلی تاكسی میخكوب شده بودم و دستم هنوز به در نیمه‌باز مانده بود. می‌خواهم بگویم كه می‌خواستم پیاده شوم ولی بدنم از من فرمانبرداری نمی‌كرد. در را بستم و تاكسی راه افتاد و او از پشت شیشه پنجره ناپدید شد. مثل یك خیال.

الان مصاحبه‌ام با كی را برای روزنامه‌ام فرستادم. و حالا سوار یك تاكسی می‌شوم و به گوواپ می‌روم تا او را پیدا كنم. آیا او مرا خواهد شناخت؟ یك هفته گذشته و بچه‌ها زود فراموش می‌كنند. امیدوار باشم كه به پیشوازم بیاید، كه لبخند بزند، كه مرا بشناسد.

شب

كمی از در سبز رنگ گذشته بودم كه به طرف حیاط پیچیدم. او آنجا نبود. بعد به خوابگاه رفتم و یك‌یك بچه‌ها را نگاه كردم، آنجا هم نبود. راهبه در تراس به من پیوست و خیلی عصبانی بود، به‌طوری كه دایم دستهایش را تكان می‌داد. می‌دانم كه دلش می‌خواهد بداند چرا خانمی كه آن روز همراه من بوده امروز با من نیامده. برایش گفتم كه وقت نداشتم تا خانم تران‌تی‌آن را با خبر كنم. ولی او فرانسه نمی‌دانست و باید منتظر راهبه دیگری می‌شدیم كه فرانسه بلد بود. بالاخره آمد. كوچك، پیر، مهربان.

- بفرمایید؟ می‌توانم كمكتان كنم؟ بله؟

- بله خواهر، من هشت روز پیش اینجا آمدم و ...

- بله، می‌دانیم، می‌دانیم.

- و در حیاط، یك دختر كوچك بود  ...

- دختر كوچك اینجا زیاد است  ...

- بله، البته ولی آن یكی  ...

- اسمش چه بود؟

- نمی‌دانم.

او با تعجب مرا نگاه كرد:

- می‌توانید برایم بگویید چه شكلی بود؟

- بله، البته. یك پیشبند آستین بلند داشت و در حدود سه ساله بود. مریض نبود و ...

- اینجا دختران كوچك سه‌ساله‌ای كه مریض نباشند و پیشبند آستین‌بلند داشته باشند زیادند. نمی‌توانید بهتر بگویید؟

- یك صورت گرد داشت و بی‌حركت نشسته بود آنجا، در حیاط، روی سنگ نشسته بود و  ...

- نمی‌توانید بهتر توضیح بدهید؟

- نه خواهر، نمی‌توانم. ولی اگر او را ببینم خواهم شناخت. و می‌دانم كه او هم مرا خواهد شناخت. خواهش می‌كنم كمكم كنید تا پیدایش كنم.

- بله، سعی می‌كنم، بله.

شروع كردیم به گشتن. اول حیاط را و بعد یك‌یك خوابگاه‌ها را. كار وحشتناكی بود چون راهبه برای آرام كردن من بچه‌های دیگری را نشانم می‌داد و مخصوصا روی یك نفر خیلی اصرار كرد چون موهایش قهوه‌ای بود و چشمانش عسلی رنگ و گفت كه چه‌قدر یك ویتنامی با موهای قهوه‌ای و چشمان عسلی كمیاب است. و چنان صحبت می‌كرد كه گویی راجع به اسبی حرف می‌زد كه مفاصل محكمی دارد و در همه مسابقه‌ها برنده می‌شود.

دخترك مو قهوه‌ای و چشم عسلی چنان به من خیره شده بود كه انگار می‌گفت: «چرا مرا انتخاب نمی‌كنی؟ هان؟ چرا؟»

ولی من او را می‌خواستم و داشتم از پیدا كردنش ناامید می‌شدم و تصمیم گرفتم جست و جو را برای وقت دیگری بگذارم كه ناگهان راهبه به یادش آمد كه شش روز پیش چند بچه را به پرورشگاه گیادین منتقل كرده‌اند، چون آن بچه‌ها امراض بخصوصی داشتند. او گفت: «بله، حالا كه بیشتر فكر می‌كنم یادم می‌آید كه در بین آنها دختری بود كه با تعریفهایی كه شما می‌كنید شباهت داشت. ولی اگر اشتباه نكنم، او كور بود. بله كاملا كور بود خانم.»

من یك لحظه ساكت و بی‌حركت ماندم، و بعد از راهبه تشكر كردم و به‌طرف در رفتم، خارج شدم، یك تاكسی صدا زدم، تاكسی ایستاد، سوارش شدم و بدون اضافه كردن كلمه‌ای به راه افتادم. بدون آنكه بپرسم «كدام پرورشگاه گیادین؟»

و حالا حاضرم هزار بار ترس، مثل ترسی كه از رفتن به خه‌سان به من دست داد، هزار گلوله، مثل گلوله‌هایی كه در هوئه به من اصابت نكردند، هزار محرومیت، تمام محرومیتها، تمام خطرها، تمام وحشتهایی را كه در ویتنام شاهد بودم و بالاخره، چه می‌دانم، هرچه را كه هست و نیست بدهم تا فقط بتوانم یك جمله را بر زبان بیاورم: «كدام پرورشگاه گیادین؟»

و این جمله را نگفتم.

بدون آنكه آن را گفته باشم، اینجا هستم، و روی میز كوچكی خم شده‌ام و مبهوت شبی هستم كه تمامی ندارد. جنگ، به یك درد می‌خورد: خودمان را برای خودمان آشكار می‌كند.


نوشته‌های او در ابتدای كتاب كه بیشتر به بررسی اردوی آمریكایی‌ها می‌پردازد خواننده را به این فكر می‌اندازد كه او پیشاپیش تصمیمش را گرفته و حكمش را صادر كرده كه «آمریكایی‌ها مقصر هستند!» اما به مرور، با آشنایی بیشتر با اردوی جنوبی‌ها تردید می‌كند و سعی می‌كند تا نگاهی هم به سمت شمال بیاندازد و سر از كار ویت‌كنگ‌ها در آورد. آنجا هم او شمالی‌ها را كاملا بیگناه یا صد در صد گناهكار نمی‌یابد. و به این ترتیب جستجو برای یافتن اینكه «مقصر این وضعیت كیست؟» همچنان ادامه می‌یابد، بدون اینكه واقعا طرف دیگری وجود داشته باشد كه بتوان رو به سوی او گرداند.

 

در این پرسه زدن‌ها او حتی درباره ماهیت ژنرال لون ، كه علی‌القاعده باید نماد تنفرانگیز این جنگ باشد، هم شك می‌كند (- شما فكر می‌كنید من آدم بدی هستم، مگر نه؟ - نمی‌دانم ژنرال، واقعا نمی‌دانم.)

فالاچی در این جستجو، در میانه‌های كتاب و در یكی از فصل‌های درخشان آن، رو به سوی خودش می‌كند و در تجربه‌ای انسانی، عكس‌العمل خودش را در وضعیتی كه جنگ در ویتنام بوجود آورده تشریح می‌كند....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:50  توسط سعید منصوری | 

آینه کوچک پروانه‌ها

چشمه زنبورها

تیله انگشت باد

مختصری از خزر

آه

قطره باران، دگر آن قطره نیست

توی باغ

بال و پر بلبلی

شد سیاه

از ته دل خنده زد

روی درختی کلاغ

قار قار

قاه قاه

دانة انگور به می فکر کرد

تیغ نهادند به رگ‌‌های تاک

خمرة پُر سرکه بر ایوان نشست

ابر سیاه آمد و بارانِ‌ سنگ

آیة نازل شده از سوی ابر

قابل تفسیر نیست

برگ گل یاس را

باد قرائت نکرد

بلبل مسلول به کنجی نشست

سرفه کرد

دفتر گل بسته شد

فاتحه!


از اشعار طنز عمران صلاحی 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:37  توسط سعید منصوری | 

شاید اگر نگفته بودی

به آن در نزدیک نمی‌شدم

کلید را نمی‌چرخاندم

چشم‌‌انداز را نمی‌گشودم

نهی تو

همه امر بود ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:34  توسط سعید منصوری | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است

من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج

چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است

باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم

گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت

من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود
کاکل پوپک
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت

شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود

پیوندهای روزانه
عصرانه اي با محمد سعيد منصوري
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
پیوندها
فهرست وبلاگ
هیچگاه دوست من
بایدها و نباید ها در روابط دختران و پسران
دوستی از دو جنس مخالف (1)
چگونگی ارتباط دختر و پسر (2)
رابطه آتشین
ارتباط دختر و پسر و شرایط آن
روابط نامرئی درارتباط دختر و پسر
تاریخ تکاندهنده بهائیت(1)
تاریخ تکان‌دهنده بهائیت(2)
ماشا، مانكنی كه مسلمان شد
مصاحبه با ماشاآلالیكنا، هنرپیشه و خواننده تازه مسلمان روسی
مصاحبه با ماشاآلالیكنا، هنرپیشه و خواننده تازه مسلمان روسی(2)
مصاحبه با ماشاآلالیكنا، هنرپیشه و خواننده تازه مسلمان روسی(3)
رويكردي تئوريك به عوامل شكل‌دهي و كنترل افكار عموم
مردها مریخی و زن ها ونوسی هستند
مجرد هاي عاشق ، بخوانند!
ورود به عشق هاي ممنوعه
عاشق شدن چه آسان!!!
تفاوت عشق و هوس
از «زنان سایه» تا شکوفه گل‏های سرخ اصفهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar